سلام به همه دوستان عزیز.
دلم برای اینجا تنگ شده بود. حاضر نبودم ذلت و ستم اینترنت طبقاتی را بپذیرم و به نت وصل بشم.
در تمام این چند ماه تنها دو روز خانههای بلوط تعطیل بود.
شادی و دانایی کودکان تعطیل بردار نیست.
خبرهای خوب زیاد دارم.
خرداد ۱۳۶۱، حوالی خرمشهر…
نه اسمش رو میدونیم، نه میدونیم بعدِ این عکس برگشت خونه یا توی خاک همین سرزمین جا موند.
اما صورت آفتابسوختهش، لباس خاکیش و دستهایی که اسلحه رو ول نمیکنن، خودِ تاریخ این مملکتن.
ایران هنوز سرپاست چون یه نسل، بیادعا ایستاد تا وطن فرو نریزه.
۱/۲
خیرین محترم مدرسهساز؛
کیفیت آموزش با افزایش بودجهی تجهیزات محقق نمیشود.
در خبرهای امروز خواندم رقم بالایی برای ابزار با نیت کیفیت آموزش کمک کردید.
کیفیت، محصول «معلم شایسته»، «محتوای متناسب با رشد کودک» و «ساختار درست» است.
تا وقتی شیوه جذب و تربیت معلم اصلاح نشود،
تا وقتی برنامههای درسی بر اساس نیازهای رشدی کودک طراحی نشوند،
تا وقتی مدرسه کودکمحور نشود و کنجکاوی، خلاقیت، مهارت زندگی و شادی به رسمیت شناخته نشود،
تزریق پول، مسئله را حل نمیکند؛ فقط ظاهر را ترمیم میکند.
اگر دغدغه کیفیت داریم،
اصلاح ساختار مقدم بر ساخت ساختمان است.
توسعه از مادرها شروع میشود.
تغییر از نوجوانها.
میخواهم در مناطق کمبرخوردار چند شهر استان کهگیلویه و بویراحمد «انجمن مادران» و «انجمن نوجوانان» تشکیل بدهم.
مادرها فقط شنونده نباشند، تصمیمساز باشند.
نوجوانها فقط مخاطب نباشند، کنشگر باشند.
اگر تجربه دارید، زیر این پست بگویید:
هدف چه باشد؟
چه چیزی یک جمع مردمی را زنده نگه میدارد؟
بزرگترین چالش چه بوده؟
اگر دوباره شروع کنید، چه اشتباهی را تکرار نمیکنید؟
برای هر انجمن چه فعالیتهایی مناسب است؟
لطفا از چت جیپیتی مطلب ارائه ندید بلکه تجربه و فکر خودتان یا دیگران را به اشتراک بگذارید.
تو کاشان یه مجموعه هست که برای نابینایان و کمبینایان کارآفرینی کرده و زندگی چندین خانواده رو تغییر داده.
نه با ترحم، بلکه با مهارت واقعی.
این مدل کارآفرینی باید الگو بشه.
دمشون گرم👏
بر سر رفتن بچهها به تنگه آب بیرون از روستا چالش داشتیم، والدین هم معترض بودند و مقداری ما را مقصر میدانستند.
مادران را دعوت کردیم به خانه بلوط و به شیوه تسهیلگری بین کودکان و مادران گفتگو راه انداختیم، هر کدام دغدغه و نظر خودشان را مطرح کردند.
در پایان به توافق رسیدند که بچهها ماهی یکبار به تنگه بروند اما با چند شرط.
قرار شد از این نوع جلسات با والدین مرتب داشته باشیم.
عجیب ترین و خفن ترین تماس زندگیمو داشتم
از نظام پزشکی ، بهم زنگ زدند که به عنوان بهترین پزشک عمومی استان اصفهان انتخاب شدم
قبلا این افتخار رو در استان هرمزگان داشتم 😍
یک شمشیر ایرانی، متعلق به دوران زندیه (احتمالا دورهی کریمخان زند)
بر روی این شمشیر، نام اسدالله (اسدالله اصفهانی)، شمشیرساز برجستهی دورهی صفوی، حک شده است، استادکاری که بهواسطهی مهارت بینظیرش در ساخت شمشیر، به شهرتی جهانی دست یافته بود.
شهرت او چنان فراگیر بود که بسیاری از بزرگان و شاهان ایرانی، از دوران صفوی به بعد، تمایل داشتند شمشیری با امضای او در اختیار داشته باشند. از همینرو، عبارت «عمل اسدالله اصفهانی» حتی سالها پس از درگذشتش، بر شمشیرها حک میشد تا به آنها اصالت و اعتبار ببخشد.
این شمشیر ایرانی، هماکنون در موزهی هنر متروپولیتن نیویورک نگهداری میشود.
(در عین حال، نظریهای نیز وجود دارد که بر اساس آن، «اسدالله» نه نام یک فرد، بلکه لقبی برای استادکاران شمشیرساز ایرانی بوده است. در این صورت، استفاده از این نام در دورههای پس از صفوی نیز قابل توجیه خواهد بود.
با این حال، این نظریه با تردیدهایی روبهروست، چرا که در بسیاری از نمونهها، عبارت کامل «عمل اسدالله اصفهانی» دیده میشود، ترکیبی که بهوضوح به فردی مشخص اشاره دارد. اگر «اسدالله» صرفا یک لقب بود، استفادهی مکرر از نام کامل همراه با نسبت مکانی (اصفهانی) منطقی به نظر نمیرسید.
بر همین اساس، این فرض که اسدالله اصفهانی یک استادکار واقعی و تاریخی بوده و شمشیرهای منسوب به او نمادی از کیفیت و اعتبار بالا به شمار میرفتهاند، پذیرفتنیتر و مستندتر از نظریهی لقب بودن نام اوست. به همین دلیل نیز بسیاری از بزرگان و شاهان، حتی سالها پس از درگذشت او، از نامش برای افزودن ارزش و اعتبار به شمشیرهای خود بهره میگرفتند.)
پریا، دختر ۱۵ ساله تهرانی، وقتی دیگر توان تحمل کتکهای هرروزه پدرش را نداشت، با صدایی لرزان با اورژانس اجتماعی تماس گرفت. امدادگران وقتی به خانهاش رسیدند، آثار کبودی و زخم بر بدنش نشانهای روشن از روزهای تلخ او بود. گفت:
«دو سال است که پدر و مادرم از هم جدا شدهاند. من و برادرم با پدرمان زندگی میکنیم. هر روز به بهانهای مرا کتک میزند… دیگر نمیخواهم در این خانه بمانم.»
کارشناسان اورژانس اجتماعی بدسرپرستی پریا را تأیید کردند و او موقتاً به یکی از مراکز بهزیستی منتقل شد؛ جایی که میتوانست برای مدتی از خشونت در امان باشد.
اما پریا نوجوان بود، دلش برای آزادی تنگ شده بود، و در غیاب حمایت واقعی، از آن مرکز گریخت — بیپناه، در خیابان.
در برابر مسجدی، جوانی به نام شاهرخ سر راهش سبز شد. گفت میتواند جایی برای اقامتش پیدا کند، وعدهی پناه و مهربانی داد، و پریا، ساده و خسته از ترس و تنهایی، به او اعتماد کرد. اما این اعتماد، آغاز فصلی تیرهتر بود.
چند روز بعد، وقتی شاهرخ او را به خانهی یکی از دوستانش فرستاد، نگاههای آزاردهندهی مرد غریبه زنگ خطر را در ذهن پریا روشن کرد. ترسید و گریخت. اما دوباره به دام وعدههای دروغین افتاد.
شاهرخ با ترفندی دیگر او را به باغی در حاشیهی شهر کشاند؛ جایی که خودش و چند نفر از دوستانش به او تعرض کردند.
پریا با وضعیتی وخیم به بیمارستان منتقل شد. او شکایتی علیه شاهرخ و همدستانش تنظیم کرد، اما مدتی بعد، پدرش — همان پدری که دخترش از او گریخته بود — با رضایت، پرونده را بست.
در پی این اتفاق، بهزیستی که مسئولیت نگهداری پریا را برعهده داشت، شکایتی رسمی تنظیم کرد و تأکید کرد که پدر حق رضایت یا انصراف از شکایت را نداشته است. این نهاد همچنین خواستار سلب دائم حضانت پدر شد.
منبع:رکنا
#دادبان #تجاوز_گروهی
کشف یک مغاره متعلق به دوره زرتشتی در بدخشان تنها یک یافته باستانشناسی نیست بلکه نشانهای روشن از پیوند عمیق این سرزمین با حوزه تمدنی ایرانزمین و میراث کهن فرهنگی آن است. بدخشان که از دیرباز در مرز میان شرق و غرب تمدن ایرانی قرار داشته گواهی زنده بر تداوم اندیشههای دینی فلسفی و فرهنگی ایران باستان در دل کوهستانهای خود دارد. وجود چنین آثار و نشانههایی، بار دیگر ثابت میکند که بدخشان نه در حاشیه، بلکه در متن تاریخ و فرهنگ مشترک مردمان ایرانتبار جای دارد؛ سرزمینی که ریشههایش با آیین زرتشت خرد ایرانی و مفهوم یگانگی اهورایی درهم تنیده است