حالا که دارم فکر میکنم جدی من هیچوقت زندگی نکردم، همش منتظر بودم بگذره، بگذره تا روزای خوب بیاد بااین امید که بلخره همچی درست میشه روزامو گذروندم و طعم درلحظه زندگی کردن رو هیچوقت نچشیدم.
فاجعه یعنی همین: وقتی واژهها از معنا تهی میشوند و بدن تنها راویِ صادق فاجعه است.
در این روزها ما در خلاءِ کلمه نفس میکشیم. لکنتِ این روزهایمان، صادقانهترین فرمِ شهادت دادن به ویرانیست.
حال و روز خیلیهامون...
شاهرخ_مسکوب
خورشید هر روز در خون طلوع و در مرداب غروب میکند، صبح ها دلم نمیخواهد بیدار شوم
و شبها نمیتوانم درست بخوابم،
روزم در دلمشغولی وشبم در خواب و بیدار میگذرد ،