بی رحمی زندگی هم همینه، اینکه خیلی وقتا دیگه فرصت جبران پیش نمیاد. خیلی وقتا، زمانی میفهمی گند زدی که دیگه کاری از دستت بر نمیاد یا فرجامی که باید رو نداره!
زلیخا مرد از این حسرت که یوسف گشته زندانی
چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی
دیشب اسپایدرمن جدید رو دیدم. یه صحنه داشت که تو یه خاطره بود ولی خود زمان حالش برگشته بود اونجا. یهو به این فکر کردم که چقدر خاطره هستن که حاضرم همه چیزم رو بدم که من الانم بتونه دوباره تجربشون کنه. باز بتونم بشینم جلوشون، اول کلی در آغوش بگیرمشون، بعد براشون از آینده بگم، که ...
چی شد که خیلی چیزا نشد، چی شد که همه چی خراب شد و چقدر با اینکه فکر میکردیم دیگه بزرگ شدیم و عقلمون میرسه، چقدر بچه و نادونیم. چقدر زود کم آوردیم، چه راحت ول کردیم و چه کم جنگیدیم واسه اون دارایی باارزشی که زمانی که داشتیمش قدرش رو ندونستیم و وقتی فهمیدیم که دیگه دیر شده بود...
نفرین به حسرت خوردن اشتباهات و اتفاقات گذشته! آره، درس و تجربه شدن و این حرفا، ولی کاش میشد با سفر در زمان برگشت به گذشته و از این درس ها تو همون رابطه و زمان بهره برد! نه صرفا فقط با یه آدم جدید که باهاش اون تجربه ها رو نداشتی و زندگی نکردی!