@deyhim93@Sara7mpj برای منم پیش اومد،یک دوستی از شمال مهمونم بود،نزدیکای عید نوروز بود ،گفت منو میبری بازار؟!؟گفتم لامصب الان توی شلوغیای بازار سگ صاحبش رو نمیشناسه ،منم که بازار برو نیستم ،نگو طفلی منظورش این بوده ببرمش خرید
گلها آراماند،
شهر آرام به نظر میرسه،
اما پشت این قاب،
روزهایی میگذرد که هیچ نویسندهای جرأت نوشتنش رو نداشت
ایران؛ میان زیبایی و بهت…
این روزها ،
واقعیت از خیال جلو زده…
روحمون خستهست…
از صبحهایی که با امید بیدار میشیم و با ناامیدی شب میشن…
از دلهایی که زیاد صبر کردن…
از چشمهایی که گریه رو بلد شدن ولی شادی رو نه…
ایران مثل آدمی شده که درد داره، اما هنوز بلند میشه، هنوز نفس میکشه…
و کیا با ما سوختن
بیصدا
بیادعا
ما زخمیایم
اما کم نیستیم
ما خستهایم
اما تموم نشدیم
ما بیشماریم
مثل نفسهایی که هنوز توی این خاک میچرخه
مثل اسمهایی که هرچقدر پاکش کنن
باز از نو نوشته میشن
ما یادمون میمونه
و این یاد،
روزی
از همین خاک
جوانه میزنه…اون روز،روز ماست
#دلنوشته
ایرانِ خسته ی من
ما یادمون میمونه
یادمون میمونه کی کنارمون ایستاد
و کی تیشه برداشت
زد به ریشهمون
نه از نادونی،
از قصد
خواست ما رو بخشکونه
خواست صدامون قطع بشه
خواست اسمهامون فراموش بشه
یادمون میمونه
کیا نونِ درد ما رو خوردن
کیا توی تاریکی، چراغ رو خاموشتر کردن
اون قدر خستهام که حتی دلخوری هم ندارم…
فقط یک دلِ سنگین
قلبی که دیگر شوقی برای ادامهی این شلوغی نداره
از آدمها بریدم
از حرفها
از تکرارِ زخمهایی که عادی شدن
دلم فقط سکوت میخواد
نبودن، بدون توضیح، بدون بازخواست…
#دلنوشته#اوریانوشت