اگر ممکن بود صدایم را به تو برسانم:
مهسای عزیزم، خون تو جوانهای را در این سرزمین کاشت که برای متوقف کردنِ رشدش دهها هزار نیروی سرکوب استخدام شد، جوانهای که مرزهای طبقاتی را از میان برد، فاصلهٔ اقوام را از میان برد، که شوق و امید آزادی را در دلها زنده کرد، که یادآورِ قدرتِ اتحاد مردم شد.
چنین شکوهی را هیچ رسانه و پول و قدرتی نمیتوانست بسازد و هیچ قدرت و پول و رسانهای هم نمیتواند قدرتِ عشق را از میان ببرد.
کاش بودی و میدیدی که چه دلاورهایی جانشان را فدای آزادی کردند، کاش بودی و ازخودگذشتگیِ حمید مهدوی را دیده بودی، کاش محمد جباری را دیده بودی که توانست کار غیرممکنی را انجام دهد.
کاش بودی تا زیباییِ موهای آزاد را ببینی که برای ما نمادِ توانستن و امید است.
از زندان یک راست امدم سر خاک خسرو, جور عجیبی حس میکنم چونان «سیزیف» از طرف خدایگان محکوممان کردهاند که «سنگی را به بالای تپه ببریم». پس تلاش میکنم حملش کنم و بکشم با خودم بالای تپه؛ دوباره و دوباره، به اندازه همه تکرارهای سرسامآور و ضروری جهان. بار سنگین حمل حقیقت، تمام تکههای حقیقت. جدا جدا و قطعه قطعه.
آنچنان که دایم قطعمان میکنند، مثل همین اینترنتی که طولاااانیترین قطعی جهانش نیز از آن ماست. با خودم قرار گذاشتهام از هرچه خسته میشوم بشوم، اما از رسیدن به آزادی و حمل کردن این سنگهای سخت حقیقت «نه». برای همین رفتار داعشگونه جمهوری اسلامی در مراسم خسرو نباید و نمیتواند بگذارد که سنگ نیمه تمامم در آذر ۴۰۴۱ را، زمین بگذارم.
دوباره سلام خسرو! چطور سعی کردند چشمهای حقیقت را با قتل تو ببندند. اگر ما خاموش شویم؛ پس کدام شهرزاد قصه تو را بگوید؟
حالا بیرونم، باز مثل همیشه بعد از خروج از زندان -نمیدانم برای چند مدت - دلم در زندان جا مانده، پیش چشهای رفقایم، آنها که در نی نی چشمانشان فقط یک جمله بود «ما را فراموش نکنید». پیش از خداحافظی از لای دریچه ها در زندان انگشت رفقایم را لمس کردم؛ آذر یاهو، محبوبه شعبانی، حدیث مرواریدی، سهیلا حسینی.
کاش خسرو بود، کاش جای اینکه سر مزارش میرفتم شمارهاش را میگرفتم تا بهش زنگ بزنم. سعی کردم سیما ابنایی را از لای جمعیت پیدا کنم؛ اما گویا از بچهها جدا شده بود.
زندان بودم که کشتار عظیم دی ماه و خبر کشته شدن غیر نظامیان و کودکان میناب در جنگ به گوشم رسید. عجب دل خونی به جان یک ایران انداختند. هنوز در راهم با بار سنگین زندانیان دی ماه در وکیل آباد، نام تک تکشان را فریاد خواهم زد، کاش شهرزادشان باشم…
که ما همچنان مینویسیم
که ما همچنان در اینجا ماندهایم
مثل درخت
که مانده است
مثل گرسنگی
که اینجا مانده است
مثل سنگها که ماندهاند
مثل درد که مانده است
مثل زخم
مثل شعر
مثل دوست داشتن
مثل پرنده
مثل فکر
مثل آرزوی آزادی و
مثل هر چیز که از ما نشانهای دارد
#محمدمختاری
چند نکته برای کسانی که زدن زیرساختها را جدی نمیگیرند یا هزینه قابل قبول برای رفتن رژیم میدانند:
۱- اکثر این زیرساختها مایحتاج مردم ایران رو فراهم میکنند و تخریبشان در نهایت منجر به فقر و حتی مرگ افراد در سطح وسیع خواهد شد. اگر این رژیم بماند که فاجعه انسانی خواهد بود چون توانایی بازسازی را نخواهد داشت. اگر هم برود بازهم هزینهاش برای مردم کم نخواهد بود.
۲- اگر واقعا آمریکا و اسراییل برنامه دارند رژیم را در چند ماه آینده ساقط کنند، دیگر تخریب صنایعی مثل فولاد توجیحی ندارد. حکومت در شرایطی نیست که از این فولادها استفاده کند و موشک یا بقیه تجهیزات بسازد. اعم کارخانههای نظامی تخریب شدهاند. اتفاقا بهتر است که صنایع بنیادی برای حکومت بعدی حفظ بشوند که احتمال آشوب و ناآرامی ناشی از بیکاری کمتر شود.
۳- دوباره ساختن آسان نیست. همه فکر میکنند سازندگی همچون دهه شصت و هفتاد میلادی ساده خواهد بود، ولی متوجه این نیستند که بخاطر موقعیت ایران در مقابل شوروی، ایران آنزمان عزیز دُردانه آمریکا بود و آمریکا همه جوره به ایران کمک میکرد. شاه هم واقعا دورنمای سازندگی جدی داشت و نخبههایی همچون هویدا را در کنارش داشت. جمعیت ایران هم یک سوم الان بود و منابع آب و خاک مملکت در این حد تحت فشار نبودند. الان در آمد نفتی خیلی کمتر است و با تخریب زیرساختها، برای مدت طولانی ایران پولی برای ساخت و ساز عمده نخواهد داشت. سرمایهگذاری بینالمللی بجز در حوزه انرژی، در حوزههای دیگر اندک خواهد بود. نیروی کار در ایران ارزان نیست و جمعیت ایران درحال پیر شدن است. احتمال مشکلات امنیتی بعد از سقوط رژیم هم هست که میتواند بازسازی را به تاخیر بیاندازد.
در نهایت باید اینرا تکرار کرد که جمهوری اسلامی باعث این شده که کشور در چنین وضعیتی قرار بگیرد و هرگونه محکومیت تخریب زیرساختها، چیزی از مسئولیت ج.ا. در رساندن کشور به این نقطه کم نمیکند. همین الان هم اگر ج.ا. حکومت را تسلیم مردم ایران بکند، این جنگ را میشود در یکی دو هفته به پایان برد و کشور را در مسیر صحیحی قرار داد.
مشکل این نبود که بچههای محیط زیستی به طور اتفاقی به فعالیتهای موشکی پی برده بودند چون چنین اتفاقی هرگز رخ نداد.
مشکل این بود که آنها بیآنکه خود بدانند، «مزاحم» و در مکانی «نامناسب» به دنبال حفظ حیات موجوداتی بودند که در محاسبات نظامی و امنیتی، ارزش حیاتی نداشتند.
The wonderful @Ausiran_org have started this Gofundme to support the 5 Iranian footballers who have been granted asylum here in Australia. These brave women thought they were just leaving home for a few weeks to play a tournament, but now will have to start their lives again entirely from scratch in a foreign country. Please consider donating, even the smallest amount will make a difference
https://t.co/OynwTHFHjh
جاویدنام #عسل_شفیعی، دانشجوی 21 سالهی رشته مهندسی کامپیوتر، در هجدهم دیماه در تهران با شلیک گلوله جنگی به پشت سر، توسط جمهوری اسلامی کشته شد. لطفاً نامش رو منتشر کنید تا این جنایت در سکوت نمونه.
Iran : ça va mieux
👉 Dossier Municipales à Marseille : guerre des gangs pour un point de deal
👉 Grâce à l'IA, une Shoah instagrammable
👉 Saumon d'élevage : le poison est dans le poisson
En vente mercredi !
از تینای ما بگید...
جاویدنام #تینا_نورعلی ۲۷ساله
مهندس متالورژی، ویولونیست
کشته شده در میدان هفتحوض تهران، جمعه ۱۹دی
جگرتان آتش بگیرد که جگرمان را سوزاندید....
خواستۀ مادرش این است:
نام سودا را فریاد بزنید تا همه او را بشناسند.
جاویدنام #سودا_اکرمی_فرد
فقط ۱۶ سال داشت؛
با شلیک مأموران جمهوری اسلامی در ملارد کشته شد.
In memory of #SoudaAkramifard.
She was only 16,
shot and killed by Islamic Republic forces in Malard.
Her mother asks us to shout her name
so the world will know Souda.
Samaneh Mirzaei, 30, was killed by the regime’s killers on Navab Street in Tehran.
سمانه میرزایی، ۳۰ ساله، توسط قاتلان رژیم در خیابان نواب تهران کشته شد.
#IranRevolution2026#R2PforIran#IranMassacre
Alireza Yazdani, a brilliant 19-year-old website designer, programmer, and computer science student at Najafabad University in Isfahan, met a tragic end during protests on January 8, 2026. Repressive forces of the Islamic Republic shattered his head with a war bullet, extinguishing his lifelong passion for science and technology. His body returned after a week; his family buried him at night amid a heartbroken crowd, defying threats. His story echoes stolen youth, inspiring the fight against tyranny.
#IranMassacre