و آدم با خودش زمزمه می کند: رویاهایم کجا رفتهاند؟
سرش را پایین میاندازد، لبخندی تلخ میزند و میگوید: چقدر سالها تند میگذرند! بعد با اضطرابی تلختر میپرسد: با این سالها چه کردهام؟ بهترین روزهایم را کجا خاک کردهام؟ آیا اصلا زندگی کردهام؟ نگاه کن، آدم با خودش می گوید، ببین دنیا چطور دارد سرد میشود... چند سال دیگر خواهد گذشت و بعد، تنهایی خواهد آمد؛ تنهایی غمانگیز، خاموش، سنگین. بعد، پیری میرسد، با دستان لرزان و عصای بیقرارش. و پشت سر آن، تنگدستی و زوال. دنیای خیالات رنگ میبازد، رویاهایت کمرنگ میشوند، خاموش میشوند و مثل برگهای پاییزی، یکی یکی از شاخه فرو میریزند...
آه، ناستنکا! میدانی تنها ماندن چه معنایی دارد؟ کاملا تنها... آنقدر تنها که حتی چیزی برای حسرت خوردن هم نداشته باشی؛ هیچ چیز، مطلقا هیچ چیز... چون هر چه که از دست دادهای، تمام آنچه را که برایش غصه خوردی، در نهایت چیزی جز هیچ نبود؛ تو فقط رویا دیده بودی، آن هم رویایی ساده و بیمزه.
دلم میخواست سه ماه ماشین میگرفتم میرفتم از این شهر به اون شهر از این کشور به اون کشور. نه موبایلی بود نه کاری نه ارتباطی.
ولی متاسفانه اشرف مخلوقات کیرخرم نیست در این زمینه! و باید به حمالی ادامه بده
امشب رو به یاد چستر عزیزم میگذرونم. جات خالی خواهد بود❤️
امشب میرم کنسرت گروهی که آهنگهاش تقریبا از نوجوانی به بعد حضور مستقیم در تمام لحظاتم داشته!
در دوران افسردگیم حرفهای هیچکسی اندازه چستر به چیزی که تو ذهنم میگذشت نزدیکتر نبوده و نیست.
امشب نیست ولی صداش تو گوشمه!