مامان خیلی ویفر دوس داشت، مخصوصا این ویفر کوچولو رو. از خیلی وقت پیش تو ذهنم بود واسه تولدش از این ویفرا بخرم خیرات کنم. شب قبل تولدش هم داشتم به خواهرم میگفتم دلم میخواد اینکارو بکنم که خواهرم گفت کلی کیک و شیرینی داریم میبریم براش دیگه اینو ولش کنیم باشه حالا بعدا/
فقط اونجایی که از تهران برگشتم دیدم میگه راستی چراغ عقب ماشین شکسته، منم بیخبر از همهجا با خودم فکردم من کاریش کردم حواسم نبوده. اومدم بهش میگم راستی از کی متوجه شدی چراغو؟ میگه تهران بودی، زدم به سطل آشغال :)))))) فاااااکینگ سطل آشغال :)))))
انقد بابام گیر داد بهم که چرا به ماشینت نمیرسی و مراقبش نیستی و ال و بل که تو این مدت هر بلایی سر ماشینم اومده خودش باعثش شده و بنظرم وقتشه که عقدهگشایی کنم و دعواش کنم چرا داره ماشینمو خراب میکنه :)))
کافیه گوشیم ۲ بار در روز زنگ بخوره تا من کلافه شم. حالا فکن این اتفاق ۲،۳ روز پشت سر هم بیفته و تعداد زنگا هم بره بالاتر. انقدر ذهنم بهم میریزه و کلافه میشم که جدی ممکنه هر لحظه گوشیمو واسه چند روز خاموش کنم.