امروز صبح با انرژی بیدار شدم لباس خوشگلامو پوشیدم ب خودم رسیدم و نشستم که کارای عقب افتاده مو انجام بدم که بعله پریود شدم و از درد نمیتونم حتی بشینم:(((
گه تو این زندگی کوفتی
امروز یادم اومد دوران ارشد دو ترم با دوستام رفتیم استخر دانشگاه اموزش شنا مقدماتی.دو بار مقدماتی رو رفتم اخر یاد نگرفتم با دوچرخه خودمو بیارم رو اب:) بعد با این اوضاع داوطلب شیرجه هم میشدم و با میله می اوردنم بالا تا اینکه مربی غدغن کرد پامو اونور بذارم:)))
تمام زندگی منو ترسام ازم دزدیده. ترس از خوب نبودن یا بعضاً عالی نبودن، ترس از شکست، ترس از قضاوت شدن، ترس از دختر خوب نبودن، ترس از ازدواج بد، ترس از تغییر شغل، ترس از تنها بودن، ترس از دوست داشته نداشتن، ترس از رها شدن، ترس از رها شدن....