۷ ۸ سال پیش شب عروسی مهمونا منتظر عروس داماد می مونن شام و میوه و... هم میشه عروس و داماد نمیاد شب ۱۱ میشه بازم نمیان قضیه ازین قرار بوده دختره آماده تو آرایشگاه با داماد بحثشون میشه داماد ی سیلی تو جمع می زنه دختره هم بی خیال مراسم میشه از همونجا می ره خونه پدرش و از فرداش
همیشه زلزله رو می فهمم از قبلش حتی اگ خواب باشم بیدار می شم تو زندگی قبلیم احتمالا خرگوش بودم دو روزه مگم حس مکنم زلزله قرارع بیاد و دیشب اومد صبح یکی از بچه ها زنگ زده میگ راستش و بگو چطور فهمیدی شدتش خیلی کم بود🚶♀️🚶♀️این دیگ چ حس کوفتی ک من مفهمم موندم