یک اپسیلون مونده تا یک ویدیوی ده دقیقهای برای آیناز بگیرم و بهش بگم چقدر دلم براش تنگ شده و هر دوتا انسان شاد میبینم که بغل دستی بودن و هنوز پیش همن، میخوام مملکتم رو اتیش بزنم.
تابستون سر یک شارلاتانی خیلی ناراحت بودم، دیر وقت رسیدم خونه، روی مبل جلوی تلویزیون کز کردم و تمام خوراکیهای دنیارو میکردم توی دهنم، بابا اومد پیشم و باهام فیلم دید و بهم گفت که همه چی میگذره و تو قوی ای. واقعا ناز بود.
من از اولین دوستپسرم چیزی توی خونه نگفته بودم (به عنوان دوستم توی اکیپمون میشناختنش). وقتی رابطهمون بعد از ۲ سال تموم شد، من ۲۰ سالم بود و فرمون زندگیم از دستم رفت. هیچجا نمیرفتم و هیچی حالمو بهتر نمیکرد. بابا بدون اینکه به روم بیاره، فقط مراقبم بود.
/۱