سالهاست شعر بخشی از زندگی منه. همون بخشی که به صورت ناخودآگاه پنهان مونده یا شاید هیچوقت ضرورتی برای بیانش وجود نداشته. حالا توی ۳۷ سالگی کتاب شعرم چاپ شده. حس غریبیه!
درسته که هر لحظه از عمر ما منحصر به فرده اما این لحظه ها برام جذابن چون تا به حال اینجای زندگی نبودم...
توی ایران هرچی میخوای بفروشی تبدیل میشه به گه خالص! یارو ربع سکهی پلمپ شدهی بانک رفاه رو میگه پلمپش فلان و فلانه فقط قیمت طلاشو میدم! من واقعا متوجه نمیشم یعنی چی که پلمپش فلانه! گه به سر تا پای این گهدونی که ما داریم توش زندگی میکنیم.
اشتباه کرده بودم!
پارسال دوباره ایشون به من پیشنهاد داد و هماهنگیها رو خودش انجام داد و من رفتم که با تاپترین مدیر منطقه کار کنم. مهر همون سال به اتهام مسائل مالی جابجا و بعد هم عزل شد!
من موندم و مدیر جدیدی که..
خستهم از این مدل مدیرای شل و رانتی!
مدیر قبلی خیلی کاریزما داشت.
موقعیت بسیار غمانگیزیه دوستان. از تاپترین مدیر و مدرسه پسرانه منطقهمون پیشنهاد معاونت گرفتم. اما من قول دادم و به لحاظ اخلاقی به مدیر جدیدم تعهد دارم….
طبیعتا اون پیشنهاد رو قاطعانه رد کردم….
درحالیکه خودشون ب انجمن مدرسه یاد میدن برن اداره ازشون تعریف کنن و برای اینکه همینو از انجمنیها بتونن بخوان، در طول سال بهشون سواری میدن! یعنی کل مدیریت اینا خلاصه شده توی رضایت ارباب رجوع! نه آموزش و نه هیچی!
بابا گم شید بذارید خون تازه بیاد توی رگهای پوسیده این سیستم آموزشی!
خیلی از مدیرای منطقه ما بالای ۳۵-۶ سال سابقه دارن. خرداد هرسال میگن اینا بالاخره بازنشست میشن اما اول مهر میبینیم که باز همون فسیلها توی همون مدرسهها با افکار پوچ و گندیده و سناریوهای تکراریشون مشغول کارن!
همهشونم معتقدن اداره نذاشت وگرنه من بیرون از اینجا فلانم و blah blah