واقعا برات متاسفم که ده بار بهت گفتم بیای ده و نیم و هربار گفتی باشه و اینقد نمیشه بهت اعتماد کرد
و واقعا متاسفم برای خودم که فکر میکنم نمیتونم بدون تو کاری بکنم
خاک تو سر من
خااااک تو سر مننننن
یعنی واقعا حقمه همین بلاها سرم بیاد
هادی هم حقشه این بلاها سرش بیاد
حقمونه بدبخت بیپول باشیم
من چون پا نمیشم برم مغازه رو تمیز کنم
هادی چون هزار بار بهش گفتم ده و نیم صبح میبینمت ولی تا الان گوشیش خاموشه
خاک تو سرت عوضی
خاک تو سرم خودم
بسیار غمگینم از وضعیتم.
از وضعیت مالیم، عاطفیم و روانیم
اونقدری فعال نیستم که پیشرفت درستی داشته باشم
ولی آرزو هام هم خیلی بزرگن
به قول یه بنده خدایی
یا به اندازه آرزوهات تلاش کن
یا به اندازه تلاشت آرزو کن.
بسیار دلم برای خودم میسوزه که چنین هستم
ای کاش بتونم وضعیتم رو کمی
دلم برای پیشیم که عکس پروفایلمه تنگ شده.
دلم برای پنج شیش سال پیش تنگ شده
دلم برای ۱۹ سالگیم تنگ شده
دلم برای بیخیال بودنم تنگ شده
دلم برای موقعی که شدیدا عاشق بودم تنگ شده
دلم برای دغدغه کصشر تنگ شده
دلم برای قبلا تنگ شده
ای کاش مثل یه فیلم فقط قسمتایی که میخواستم رو چند بار
البته واقعا نمیدونم تو زندگیم تلاش کردم یا نه
مثلا اگر تلاش نکرده بودم زبانم خوب نبود
یا پیانو درس نمیدادم و سطحم این مقدار نبود
پس چرا فکر میکنم تو زندگیم گوه خاصی نخوردم
یا تلاش خاصی نکردم
یا عن خاصی نیستم
همش شک دارم به خودم
داشتم توییتای قبلیمو میخوندم دیدم بعضی از چیزایی که اذیتم میکردن الان مشکلم نیستن
مثلا مشکلی که با بابام داشتم
یا زمانی که با دوست پسرم بودم شدیدا حال روحی بدی داشتم
یا موقعی که افکار شدید خودکشی داشتم
برای اینکه ذهنم آروم بشه به این فکر میکنم که خب حالا بفرض که تاثیر طردشدگی روی نورونای مغز رو دیدی
حالا چه راه حلی داری واسش
الان من مغزم داره گاییده میشه از طردشدگی فراوان
حالا بیا بگو من چه گوهی بخورم
فانتزی های کصشری که تو ذهنم میگذره:
وقتی منم تحصیلاتم تموم شد یا مهاجرت کردم اون منو چطور آدمی میبینه در مقایسه با اولین باری که منو دید؟
آیا دلش میخواد باهاش ارتباط بگیره حداقل درمورد کارمون
آیا هیچوقت بهم علاقه مند میشه یا نه