بعضی وقتا فکر میکنم درگیر زندگی خودم بودن یه جایی از خودمراقبتی رد میشه و تبدیل میشه به خودمحوری انقدر غرق خودمم که دارم فاصله گرفتن از بقیه رو با اسم «تمرکز روی خودم» توجیه میکنم.
از برابری زن و مرد یک برداشت خیلی تمیز و شستهرفته ساختیم انگار قرار بوده همه چیز copy-paste باشه. به جای حرف از ارزش برابر تبدیل شد به یکی شدن همهی نقشها. آخرش هم برابری میمونه مسئولیتها میرن و ما میمونیم
@_mytimehascome_ برای منم از نظر هنری یا داستانی خاص نبود فقط با تجربه زندگی با این سندروم آشنا کرد، یک فیلم قدیمی هم هست front of the class درمورد تورت اونم کیوته
هنوز تو مرحلهای ام که گم شدن یک کلید میتونه کل سیستم عصبیم رو به هم بریزه. برای همین دلم میخواد حتی به اون لولی برسم که نه از سر عرفان فقط از شدت خستگی با جهان به صلح رسیدم. از بیرون شبیه روشنشدگیه، ولی از داخل بیشتر شبیه اینه که دیگه مغزت حوصلهی پردازش هیچ چیزی رو نداره.
از عجایب زندگی هم اینه که انسان بعد از بدترین فروپاشیها هم هنوز درون خودش نیرویی پیدا میکنه که بهش بگه: دردت واقعیه اما داستانت هنوز تمام نشده. و آدم میمونه که این پیام امید بوده یا صرفا مکانیز بقا که اشتراک رنج رو تمدید میکنه
فردا دوباره بیدار شدن خودش یه نوع مقاومته. انسان بیشتر از چیزی که فکر میکنه توان تحمل درد داره و با این حال همیشه دنبال یه معنا برای ادامه دادنه. وسط ناامیدی منتظر یک تغییر، اتفاق، آدم، یا یک آرامشی که هنوز نرسیده است
فکر میکنم این جوونی رو یک کاری میکنم ولی میخوام تا ۶۰ سالگی چجوری تحملش کنم؟ البته همیشه همین بوده نسخهی ۱۶ سالهام هم دربارهی ۲۰ و خورده ای ساله خودش همین فکر رو میکرده. شاید احتمال اینو داده که چیزایی که الان سنگین به نظر میان اون موقع وزنشونو از دست بدن