@_mytimehascome_ برای منم از نظر هنری یا داستانی خاص نبود فقط با تجربه زندگی با این سندروم آشنا کرد، یک فیلم قدیمی هم هست front of the class درمورد تورت اونم کیوته
هنوز تو مرحلهای ام که گم شدن یک کلید میتونه کل سیستم عصبیم رو به هم بریزه. برای همین دلم میخواد حتی به اون لولی برسم که نه از سر عرفان فقط از شدت خستگی با جهان به صلح رسیدم. از بیرون شبیه روشنشدگیه، ولی از داخل بیشتر شبیه اینه که دیگه مغزت حوصلهی پردازش هیچ چیزی رو نداره.
از عجایب زندگی هم اینه که انسان بعد از بدترین فروپاشیها هم هنوز درون خودش نیرویی پیدا میکنه که بهش بگه: دردت واقعیه اما داستانت هنوز تمام نشده. و آدم میمونه که این پیام امید بوده یا صرفا مکانیز بقا که اشتراک رنج رو تمدید میکنه
فردا دوباره بیدار شدن خودش یه نوع مقاومته. انسان بیشتر از چیزی که فکر میکنه توان تحمل درد داره و با این حال همیشه دنبال یه معنا برای ادامه دادنه. وسط ناامیدی منتظر یک تغییر، اتفاق، آدم، یا یک آرامشی که هنوز نرسیده است
فکر میکنم این جوونی رو یک کاری میکنم ولی میخوام تا ۶۰ سالگی چجوری تحملش کنم؟ البته همیشه همین بوده نسخهی ۱۶ سالهام هم دربارهی ۲۰ و خورده ای ساله خودش همین فکر رو میکرده. شاید احتمال اینو داده که چیزایی که الان سنگین به نظر میان اون موقع وزنشونو از دست بدن
یکی از باگای انسانم اینه که وقتی پلن A خراب میشه فکر میکنی حتما پلن B خوشبختی مطلق بوده. پس سناریوی جایگزین رو بهصورت غیرواقعی ایدهآلسازی میکنیم وگرنه که فقط نوع بدبختی عوض میشده
فکر میکردیم تکنولوژی حافظهمون رو قویتر میکنه، درواقع مغزمون فقط یاد گرفته چیزی رو حفظ نکنه چون مطمئنه همیشه میشه سرچش کرد. الان بیشتر از اینکه اطلاعات یادمون بمونه یادمون میمونه اطلاعات کجا بوده
عشق ترکیبی از هورمون، حافظه، تجربه، ترس ، تنهایی و امیده. گاهی وقتا irrational به نظر میرسه اما از بیرون اینجوری دیده میشه از داخل همیشه یک منطق احساسی و شخصی وجود داره.
رشد فکری فقط رسیدن از نفهمیدن به فهمیدن نیست، مهم تر فراموش نکردن مسیر یادگیری و نقطهی شروعه. باید هنوز بتونی نسخهی قبلی خودت رو تصور کنی چون جایی که این تصویر از بین بره همه چیز تبدیل میشه به توهم دانایی و هیچوقت نمیتونی جای آدمی باشی که نمیدونه