از سر کنجکاوی فیلم جدید مریم رو دیدم!
خیلی چیزا توش بود که شخصا تا حالا نمیدونستم!
- اینکه مریم از یه خونواده ی یهودی بود! یعنی مسیح در واقع یهودزادس!
- اینکه زمانی که مریم این و باردار شده، نامزد داشته!
- اینکه یهودیا تو منطقه ی جورسلیم پادشاهی داشتن و مریم هم همونجا بوده، یعنی مسیح هم از همون منطقه اومده!
- اینکه پادشاه یهودیا دستور میده تمام پسرهای شیرخوار رو بکشن تا مسیح هم بینشون کشته بشه!
توضیح خودم: مریم واقعا زبل ترین خاله خانم تاریخ بود!
آره من هم یمدت پروژه دانشجویی انجام میدادم شاید ده بیست تا تراکنش کوچیک داشتم در همین حد حسابمو بستن بعد مدارک خواستن که چرا کلاهبردار نیستی ؟ ثابت کن :))))))))))
بلوبانک حسابمو بسته چون صد دویست هزار تومن پول انتقال دادم
و برگشتن میگن کل تراکنشایی که از فلان روز مهر تا الان داشتید رو شرح بدید
آره داداش من با صد هزار تومن کشورو خریدم 🙏
اگر کسی رو میشناسید توی ارمنستان یا اطلاعی دارید میشه بگید چجوری ارمنستان کار میشه پیدا کرد؟
میتونم قبل از اینکه برسم اونجا کارم رو پیدا کرده باشم؟؟؟
برای اقامت ۶ ماهه و کارت اقامت گرفتن میخوام برم
صبح به زبان امروزی گسلایت شدم اینم ریفلکشن شخصی:
مهری که در تصویر میبینید و چند روز پیش بیست ساله شد، مهر آخرین مهر خروجی است که روی پاسپورتم خورده است. من بیست سال است که ناچار به ترک ایران شدم و از آن وقت تا همین الان پایم را در خاک ایران نگذاشتهام. آدمها برخوردهای متنوعی با مهاجرت دارند. من از آن دسته بودم که مهاجرت را به عنوان واقعیت زندگیام پذیرفتم و تصمیم گرفتم بخشی از جامعه جدیدم باشم. جزو چیزهایی که به آن مفتخرم این است که از ماه دوم بعد از قبولی پناهجویی توانستم روی پای خودم بایستم. اولین شغلم کارگر پشت صحنهی یک سالن جشن و همایش بود. باید سالن را بنا به سلیقه مشتری آماده میکردیم. نصب سن، میز و صندلی توالتشویی. در کنار آن آخر هفتهها در دیسکو کار میکردم و در قسمت امانت لباسها و باز هم توالتشویی (توالت دیسکو ساعت چهار صبح دیدنی است). بعدها با کار در کالسنتر و رستوران هشت سال دانشگاه رفتم، بعد دانشجوی دکترا شدم و همانجا هم کار گرفتم و بعد دکترا هم ماندنی شدم.
هیچوقت در تمام این مدت خودم را آگاهانه قربانی اتفاقهای زندگیام نمیدانستم. با وجود اینکه که کابوس بازداشت بعد از سفر به ایران نزدیک پنج سال حداقل یکبار در ماه به سراغم میآمد. با وجود آنکه یک سال بعد از مهاجرتم پدرم را از دست دادم و باید همان روز سرم را در مصاحبه کاری برای کارآموزی بالا میگرفتم به جای اینکه بتوانم او را به خاک بسپارم. بخش بزرگی از زندگیام در آلمان را رسما زیر خط فقر گذراندم. روحیهام این بود که بهترین زندگی ممکن در شرایط موجود را زندگی کنم.
بعد از جنبش سبز مدت زیادی به نوعی ایران را به گوشهای از ذهنم تبعید کردم تا جنبش ژینا. در تنهایی سوگواریهایم را میکردم. یکی از دلایلش هم این بود که حتی در زمانی که در ایران بودم با جامعه اطرافم کمتر احساس سنخیت میکردم. جنبش ژینا برای من نوری بود در تاریکی جهل، جنبشی که از زندگی و انسانیت میگفت و تا اندازهای هم برای من و امثال من، ایران را از گوشهی فراموش شده در ذهن بیدار کرد. چیزی که از آن زمان عوض شده این است که من خودم را مثل میلیونها نفر دیگر قربانی رژیمی تمامشر میدانم. من خودم را سرمایهی از دسترفته ایران میدانم مثل خیلی از شمایی که اینجایید. امروز به کسی اجازه نمیدهم به آسانی روی منبر برود و از فداکاریهای فردی بگوید وقتی خودش خیلی مشق برای نوشتن دارد.
چند روز پیش همسرم با دیدن حال و روزم صبورانه و دلسوزانه از من پرسید این وطن چیست که تویی که همهچیزت اینجاست و ریشه دواندهای را اینچنین غمگین و مشغول و بیقرار میکند. جوابی نداشتم: گفتم برای امثال خودم و خواهرها و خواهرزادههایم که در آزادیاند، آزادی میخواهم.
نمیدانم سرنوشت مردم ایران چه میشود. فقط امید دارم که روزی نه چندان دور در جایگاهی باشند که خودشان چنان سرنوشتشان در دستشان باشد که از تکتک ما ایرانیان دیاسپورا بینیاز باشند و فقط با بزرگواری میزبان همیشه مهربان ما باشند.
وضعیت یکمی برای من نگران کننده است. طرفدارهای حکومت به شکل شدیدی متاثر هستند. میشه تشبیهش کرد به یک جور مهسا امینی برای جناح اونها( نکته جالب میدونید چیه؟ میداندارشون اغلب زنان هستند) گرچه به شدت در اقلیت هستند ولی مسلح اند و این همون ماجرائیه که میتونه آینده ما رو به گا بده.
هیچ احدی در حکومت وجود نداره که به قول وکلا مرضی الطرفین (دیکته اش نمیدونم همینه یا نه؟) باشه و بین اقلیت حزب الهی ها مسلح و اکثریت مردم عادی حایل بایسته و مانع بشه که خون همدیگه رو بریزند. آدمهایی مثل حسن روحانی یا خاتمی که قراره مرضی الطرفین باشند مورد تنفر شدید هر دو طرف هستند.
نتیجه اینکه این مادر جنده ها به زودی همه اشون خواهند مرد ولی مانند یک فرقه شیطانی بانی خونریزی های و نفرت زیادی حتی بعد از مرگشون خواهند شد. دیروز دوست دوران مدرسه ام رو دیدم که توی ایست بازرسی ایستاده بود. عمیقا دوست داشتم بکشمش. لابد حس اون هم نسبت به من همین بود. ما دوستایی بودیم که با هم هفت سنگ و وسطی بازی میکردیم. قرار نبود همدیگه رو بکشیم. واقعا کاش میشد هیئت حاکمه رو به مجازاتی بیشتر از مرگ رسوند.