وسط درست کردن مایه لوبیاپلو، نشستم وسط آشپزخونه؛ انگار پاهام تحملو نداشتن دیگه. سجده کردم، گونهام رو گذاشتم رو زمین و دلم برای روزهایی که نمیترسیدم تنگ شد.
"کاشکی دلم رسوا بشه، دریا بشه این دو چشم پرآبم..."
سر صف صبحگاهی گلدانها، برایشان موسیقی گذاشتم. انشاالله افسرده و خشک نشوند!
و "میرفت و آتش به دلم میزد نگاهش"