تاوان اشتباهای بچگیرو توی ۲۰ و یکی دو سالگی وقتی ی روز خوب ک زندگیت همه چیزش خوب پیش میره و ی گوشه نشستی داری چایی میخوری میدی، همونجا ک عمیق میری توی فکر و نمیتونی ذهنتو آروم کنی.
نامه ب خدا
(سلام عزیزم، نمیدونم توی این روزها ک با رنج های مختلف عزیزانم منو امتحان میکنی در نقش یک همایتگر و حامی میخوای چیو بهم بفهمونی، نمیدونم متاسف باشم یا خوشحال ک میتونم در سختی ها اولین شماره ی عزیزانم باشم، ب قول خودشون، تنها کسی ک میتونه کمکشون کنه،
نمیدونم خوشحالت میکنه این حرف یا نه، ولی تو و تجربیاتت زندگی مارو نجات میدین، ، برق از سرم پرید، یهو ب خودم اومدم، دیدم ی گرگم ک میتونه از دیگران مثل بچه ی خودش مراقبت کنه، ک اگ کسی دست درازی کنه ب اطرافیانش جرشون بده، ی اتفاق دیگه ام افتاد، نمیدونم چقدر حسم درسته ولی شاید