ماشین پارک شد. آقای خوش پوشی در سمت شاگرد را باز کرد. دستی ظریف از آن سمت دور گردنش لغزید: بوس بوس.
لبهای همدیگر رو بوسیدند: مراقب خودت باش.
-عه... لبت رژی شد.
مرد دستش را به سمت لبش میبرد. پشیمان میشود. لبهایش را میخورد: خوشمزه بود. خداحافظ.
دختر پشت فرمان رنگ به رنگ میشود
یادم آمد روز آخر شهریور بود. آماده بودیم تهران برای کارهای دانشگاهش. با سردرد و سرگیجه از بینظمی موجود، کارها را انجام دادیم.
به سردر دانشگاه که رسیدیم گفتی "ناهار کجا بریم؟"
اولین بار بود که با هم مسافرت میرفتیم. مسافرت یک روزه. اصلا حساب میشود یا نه؟
تلفن�� زنگ خو��د.
-از شرکته. ببخشید. باید جواب بدم.
شروع کرد به صحبت کردن. لوله فلان جا ترکیده بود. داشت کارشناسش را راهنمایی میکرد که چطور لوله را جابهجا کنند. از چه کسی کمک بگیرند. به چه کسی خبر بدهند.
به حرکت دستهایش دقت میکردم. تن صدای تحکم آمیزی که مدام بالا و پایین میشد