هیولای فرانکشتاین رو دیدم و چقدرم خوب بود
چون داستان خیلی خیلی نمادینه، و میخوام خیلی کوتاه عناصر نمادینش رو برحسب کتاب مقدس و فلسفه نیچه و اگزیستنسیالیستای سده ۲۰ بنویسم، احتمالا #اسپویل بشه....
هرچند که فیلم ذاتا #اسپویلی نیست، از ابتدا، تقریبا معلومه قراره چی ببینی و اتفاقا این هنر کارگردانه که تو رو تا اخر پای فیلم نگه میداره.
بهرحال هشدار #اسپویل رو میذارم.
هیولای فرانکشتاین نماد انسانه که در مقابل خدا قد علم کرده.
در واقع فیلم به صورت نمادین، درابتدا کتاب مقدس رو دوره میکنه.
تو کتاب مقدس اومده که خدا، انسان رو مثل خودش خلق کرد و خب این اولین چیزیه که تو فیلم مشهوده.
سِفر پیدایش؛ ۱:۲۶ اومده که:
«پس خدا گفت: بیایید انسان را به صورت خودمان بسازیم، به شکل خودمان، تا بر ماهیان دریا، پرندگان آسمان، چهارپایان، تمام زمین و تمام خزندگان که بر زمین میخزند، سلطنت کند.»
و میبینیم که ویکتور داره قطعهقطعه بدن انسان رو کپی میکنه که نمادی از شباهت انسان به خداست.
--------
ویکتور (=خداوند) بعد از خلق هیولا اولین کارش چیه؟ بهش #کلمه رو بیاموزه. ولی خیلی زود از خلق خودش پشیمون میشه، چون فقط جنون افریندگی داره...،
وقتی کار تموم میشه میبینه چنین چیزی رو نمیخواست (اون حالت پوچی بعد از رسیدن به هدف)
و به قول خودش، فقط میخواسته بسازه، دیگه به بعدش فکر نکرده...
پس از این ببعد فقط میخواد مخلوقش رو از بین ببره (=طوفان نوح، عذاب قوم لوط و انواع و اقسام عذابهای الهی)
-------
اما در مقابل، از اینجا ببعد داستان هیولا رو داریم...
هیولا در ابتدا فقط داره یاد میگیره، فقط میخواد ببینه اوضاع از چه قراره...
برای مثال وقتی گله گرگها حمله میکنه، یه مفهوم جدید و متعالی رو میآموزه.
چی؟
مفهوم قدرت.
هیولا متوجه میشه ذات جهان کینه و مهر نیست، بلکه قدرته.
و چقدر زیبا توی حرفاش میگه که من فهمیدم گرگها از گوسفندها نفرت ندارن. بلکه این ذات جهانه.
ولی بعد از این، خصوصا وقتی دوست هیولا (یعنی پیرمرد) کشته میشه، و رنجهاش بیشتر میشه، گلایههاش شروع میشه و هر لحظه بیشتر و بیشتر میشه.
به این گلایههای ایوب تو کتاب مقدس، در مقایسه با حرفهای هیولا نگاه کنید:
«چرا راهی به سوی روشنایی برای من نیست؟ چرا نمیتوانم از این همه رنج نجات یابم؟»
«آیا زندگی انسان روی زمین مانند جنگ است؟ آیا روزگار او مانند روزهای مزدوران است؟»
و یا به خدا میگه:
«چرا مرا مانند یک دشمن نگاه میکنی؟ چرا از من آزمایش میگیری؟ اگر گناه کردهام، پس چرا من را نمیبخشی؟»
«روح من از زندگی خسته است؛ چرا مرا به این دنیا آوردی؟»
«دستهای تو مرا ساخت و آفرید، پس چرا مرا هلاک نمیکنی؟»
-----------
اما برسیم به یه کاراکتر جالب فیلم.
تو فیلم به نحو عجیبی، یه شخصیت #عدمی وجود داره.
درواقع یه کاراکتر فیلم، نماد «عدم»ه. دقیقا همون چیزی که تو کل سرنوشت بشری وجود نداره. و دقیقا #عدم وجود این عنصر، اگزیستنسیالیستای سده پیش رو بوجود اورد...
بحثایی که کیرکگارد، داسایوفسکی، هایدگر، سارتر و... مطرح کردن.
اون عنصر چی هست؟ یا بهتر بگیم کی هست؟ #الیزابت ...
درواقع اگر دقت کنید هیولا یه همدم مثل الیزابت میخواد، ولی ویکتور (خداوند) بهش این همدم رو نمیده.
درست مثل ما. چرا؟
چون هیولا نماد زن یا مرد نیست، بلکه نماد #انسانه. (انسان بماهو انسان)
انسانی که بقول اگزیستنسیالیستای سده ۲۰ وانهاده شده. یعنی پرتاب شده وسط زمین، و دستی نیست که یاورش باشه.
-------
و نهایتا میبینیم که این هیولای نامیراست که مرگ خدا (برگرفته از نیچه) رو رقم میزنه.
حالا این جملات مشهور حکمت شادان نیچه رو به یاد بیارید:
آیا نشنیدی داستان آن دیوانهای را که در روز روشن فانوس به دست میگیرد، به کلیسا وارد میشود، میگوید خدا مرده است، ما خدا را کشتیم و... (نقل به مضمون)
تو این فیلم هم هیولا، خودش خدا رو میکشه و نکته جالب اینه که از اون پس در جهان #بیخدا دست به #انتخاب میزنه. خوبی و بدی رو خودش خلق میکنه.
و البته که کارگردان با سکانس پایانی (هل دادن کشتی) نشون میده که انسان در جهان بیخدا میتونه خوب باشه، میتونه ارزشهای خودشو داشته باشه ولو اینکه تنها باشه و قرار نباشه پاداش یا مجازاتی ببینه. یعنی هیولا میتونه #ابرمرد نیچه باشه و ارزشهای خودش رو خلق کنه.
فیلم خیلی جزئیات جالبی داره که دیگه نوشتنش طولانیه، واز حوصله من خارج. مثلا اون کاپیتان کیه؟ در واقع شنونده بیطرفه. که هم داستان خدا رو میشنوه و هم داستان هیولا. که فقط دراین مورد میشه خیلی بحثا رو پیش کشید
بسَع بسَع.. خسته شدم.
دایی بابام زنک زده بهم
پسر دوستش دنبال زن میگرده
آقا ۳۰ ساله مهندس نرم افزار
ساکن تهران و ماشین خونه داره
پدر و مادرش تحصیلکرده امریکا هستن
دنبال خانوم شاغل زیر ۳۰ سال ساکن تهران هستن بعد دایره دخترایی که با من دوستن نهایت ۴ نفرن که حداقل دو نفرشون متاهلن بقیه هم تهران نیستن