یکی از پسرای خشک دانشکده با زیدش تو ایستگاه اتوبوس بود تو فاز جیکجیک و لوسبازی. این تا منو دید خجالت کشید و سعی کرد زیدشو منصرف کنه. ناموفق بود. منم از سر کرمریزی رفتم جلوتر. همون موقع دختره گفت: اگه آلزایمر بگیرم هنوز دوسم داری؟
پسر بیچاره با من چشمتوچشم شد و زد تو سر خودش.
مدتها فکر میکردم به اندازه کافی زیبا نیستم، لاغر نیستم، دوست داشتنی نیستم
هی غصه خوردن، هی غصه خوردم، هی غصه خوردم
ولی این روزها کمی خودم رو بیشتر از قبل دوست دارم
در آستانه ۳۵ سالگی