حس میکنم تمام شور و شوقم نسبت به زندگی تموم شده. انگار یهو بزرگ شدم.. به چه قیمتی؟ جا پای راه بزرگترم رفتم، همون راهی که ازش متنفر بودم.
حالا عواقبش شده این وضعیت. تنهایی و کور شدن شور و اشتیاقم.. مثل یه خونآشام همهی شور زندگیم رو مکید و خورد. حالا اون راضی و خوشحاله و من نه.
کنارش نشسته بودم، آ.آ یواشکی گفت بازوش رو بگیر کبودش کن. بلند گفتم نه خانومی میبینه ناراحت میشه، تو که خودت این راه رو رفتی (قبلاً دستش رو تو دانشگاه گاز گرفته بود کبود شده بود). اون گفت: اه اه این قدر بدم میاد از لفظ خانومی. پرسیدم چرا؟ مگه خودت خانومی نداری؟
هیچی نگفت.
خیلی طول کشید تا به این درک عمیقاً برسم که تهش هیچی نیست و فقط باید از رابطه لذت برد. تا وقتی اونی که لایق واژهی «همسر» باشه رو پیدا کنم و نجات پیدا کنم.
پغی هم عمداً گفت. با لحن شوخی تو چشمام نگاه کرد و گفت. جواب دادم: این یکی واقعاً درد داشت، خداحافظ. صدام زد و سعی کرد مودم رو عوض کنه اما من از بابت شنیدن حقیقت واقعاً ناراحت شدم.
سر آخر روی پلهها گفت داشتیم شوخی میکردیم چرا جدی گرفتی. گفتم من همیشه جدی میگیرم.
داشتیم شوخی و خنده میکردیم. گفتم ولنتاین نزدیکه برام کادو چی میخری؟ گفت چی میخوای؟ گفتم طلا دوست دارم. گفت باشه یه پوزیشن طلا باز میکنم برات. گفتم نمیخوام. گفت خب باشه برات یه اکانت میگیرم. گفتم نمیخوام.
همین طوری این بحث ادامه پیدا کرد.
نمیدونم چطوری این بحث رسید به اینکه ازش پرسیدم من چیام برات. گفت هیچی. هنوز داشتیم شوخی میکردیم. موقع خداحافظی بود. جلوی میز پغی وایستاده بودم. پغی یهو گفت: تو براش مثل یه دستمال استفاده شده هستی که میندازتت دور، مثل همون کاری که با ی.م کرد.
قلبم شکست واقعاً.
ما دیگه فقط مایحتاج ضروری رو میتونیم بخریم.
یعنی اگر یه دونه چیپس یا نوشابه هوس کنیم با احتیاط خرید میکنیم.
شاید براتون خنده دار باشه یا فکر کنید دارم بزرگ نمایی میکنم، ولی حقیقته.
وقتی که «how it started»های اکثرتون رو میبینم و واکنشهای ملایمی که به اون چرندیات داشتید رو با واکنشهای خودم مقایسه میکنم، میفهمم که چرا شما «how it's going» دارید و من ندارم.