اه که این سختیایی که من در این سالهای مهاجرت دارم میکشم. تنها چیزی که سرپا نگهم میداره هی این امیده که حالا اینم یه تجربهس.
ولی جدی سر این آخریه دارم میشکنم🛌
پارسال همین موقع بود که سه روز پشت سر هم stex داشتم و از اونور هم یه همخونهی دیوانه که اعصاب نذاشته بود و من فکر میکردم هیچی از این ترکیب بدتر نمیشه هه
اه که این سختیایی که من در این سالهای مهاجرت دارم میکشم. تنها چیزی که سرپا نگهم میداره هی این امیده که حالا اینم یه تجربهس.
ولی جدی سر این آخریه دارم میشکنم🛌
دیروز در رندمترین حالت ممکن تصمیم گرفتم که من باید خورشیدگرفتگی رو ببینم. اینقدر هم یهویی بود که حتی نمیدونستیم کجا تو این داهات باید بریم که یهو دوستم یادش اومد یکی رو میشناسه که میذاره بریم بالا پشتبومش.
تازه اون یکی دوستش هم عینکاش رو داشت 😭😭
خیلی تجربهی جالبی بود✨
تو خونهمون چند روز یه بوی خیلی بد میومد من هی فک میکردم دیوار کپکی چیزی شاید زده. زنگ زدیم سرایدار اومد، نگو همسایهمون مرده😭😭
الان محوطهی خونه عین این فیلم پلیسیا شده
بچهها کمک
الان بو تو خونهی ما کاملا از دیوار مشترک میاد، سه روز هم خونهی اون باید بسته بمونه و تازه بعد از سه روز اجازهی ورود هست
وکیل، قانون اگه هرچیزی میدونید که بتونه کمک کنه( اگه یه وقت خواستن بعدش هم طول بدن) بگین
ریتوییت هم که خواهشا بکنید🥲
تو خونهمون چند روز یه بوی خیلی بد میومد من هی فک میکردم دیوار کپکی چیزی شاید زده. زنگ زدیم سرایدار اومد، نگو همسایهمون مرده😭😭
الان محوطهی خونه عین این فیلم پلیسیا شده
سوگ در تنهایی و کشور دیگه خیلی سخته. با بقیه که حرف میزنم از بعد از خاکسپاری خیلی آرومتر شدن ولی من اینجا هنوز انگار به اون closure نرسیدم. هی زنگ میزنم میگم برام تعریف کنید چطور بود.🚶🏻♀️