یه کتاب دعا خیلی قدیمی(جلد کتاب پوست حیوونه) داریم نمیدونم کی به پدربزرگم داده باوجود اینکه به این چیزا اعتقادی ندارم ولی هرنیتی کردم دستم به قول خودش رو قرعه چرخوندم و نتیجه خوندم در اینده هم همون اتفاق افتاده.مورد بوده مثلا ۲نفر برای یه قضیه نیت کردن برای هردو یه قرعه اومده
زمستون ها زیر کرسی استراحت میکرد ولی پدر و پدربزرگ اون تابستون و زمستکن فقط کار میکردن شما هم راحتی نسل های بعدتون میخواد اه نکشید خوب کار کنید نسل های بعد لذتش ببرند.هرچند به نصیحتش گوش ندادیم
دبیرستانی بودیم یه پسری تو مدرسه ما بود ۴۰۵ داشت هرروز با ماشین خودش مدرسه میومد.تو دوره ما و اون زمان مخصوصا ۴۰۵ خیلی چیز مهمی بود.یه معلم هندسه داشتیم وقتی صب دید ما با حسرت پارک کردن پسره نگاه میکنیم گف تفاوت ماها با اون این که پدرای ما تو تابستون زیر سایه درخت استراحت میکرد
میگف خواهرزن سابقم زندگیمون خراب کرد از بس پشت سر من پبش زنم حرف زد اگه خواهرزنم ازدواج کرده بود درگیر زندگی خودش بود به زندگی ما پیله نمیکرد.میگف یبار همینو به پیمان(دوست صمیمیش)گفتم گف من میام میگرمش هرچی فکر کردم دلم نیومد اون سلیطه برای پیمان بگیرم.پیمان چقدر رفیقه
غروب با دوستم کافه بودیم یه پسر مثلا ۱۵ساله برای دوس دخترش کادو خریده بود یه دسته گل به اندازه کله من خریده بود بعد باهم داشتن پاستا میخوردن. امروز بهش میگم فردا میام دنبالت بریم صبحانه بخوریم با ۳۰سال سن میگه بهانه واسه پیچوندن ندارم بابام نمیذاره صبح جمعه از خونه بیرون بیام