چقدر به لیلی زمردیان گیر میدن!
بابا اون راضیه از چیزی که تو در تصویر راضی نیستی!
برای بعضی ها، ازادی انتخاب و زیست کردن خیلی لذتبخش تر از پولدار بودنه…
چیزی که جمهوری اسلامی براش ارزشی قائل نیست تعجبم میکنه برای بعضی ها مهم باشه
با خواهر مردی خونشون داشتیم صحبت عمیق و جدی و فلسفی میکردیم
یکم سکوت شد، گفتی پس یعنی…
یهو گفتم اره وای چه پیشنهاد خوبی
گفت پیشنهاد چی؟
گفتم مگه نگفتی بستنی؟ بخوریم دیگه
گفت نه بابا میگم پس یعنی..
ینی این شکم هرروز منو بی ابرو تر میکنه
@soha1031ka با روانپزشک مشورت کن
مهمه هنگام مصرف یا با هر تغییر علائمی ازش مشورت بگیری چون پاسخ بدنت به تغییر دوز یا نوع دارو اهمیت داره و فرد به فرد متفاوته، لزوما تجربه یکی دیگه برای تو مفید نیست
حالا اینوریا جمعیت اونور و کم جلوه میدن
اونوریا جمعیت اینورو
و متاسفانه حقیقت اینه جمعیت هردوتاش زیاده
جامعه ما تضاد داره
و هر حکومتی که نخواد این تضاد رو بپذیره و در نظر بگیره، نتیجه اش همین ادامه دو قطبی بودن و خشم تو جامعه است؛ حالا دست هرکدوم که بیفته
یه چیز دیگه ای که اگه والد شم دوست دارم به بچه ام یاد بدم
بزرگ فکر کردنه
قانع نشدن به کار کم، نتیجه کم، ویژگی مثبت کم
احتمالا هم با این علاقه ام روان بچمو تو ایران به گا میدم فلذا بهتره فعلا سراغش نرم
دختره داشت میگفت شما مطالعاتتون خیلی عمیقه، رفرنس اصلی میخونید
خداروشکر نفهمید یه ساعت پیش به چت جی پی تی گفتم کل کتاب هفتصد صفحه ای یالوم رو تو ده خط خلاصه کن بخونم :))
و بالاخره امروز نازنین مانتوی ابی روشنم لکه لکه قررمز شد
علاوه بر انگشتای قرمزم با مانتویی که ده جاش انگار خون پاشیده بود رفتم سر امتحان همون استاد
بی ابروی شکم شدی زن
تو قطار یه خانوم جوون و دختر نوجوونش هم کوپه ای منن
خیلی با هم میخندن و خوشمیگذرونن
انگار بلدن باهم تایم خوب بگذرونن
در عین حال مشخصه مرز هم باهم دارن و احترام میذارن
به نظر میاد مادره نه مثل دوسته، نه یه منبع قدرت خشک و دیکتاتور
این تعادل و انعطاف ارزوی منه اگه یه روزی والد شم
یه بخش ناسالمی در من وجود داره که با وجود بگایی های تازه سال اول دکتری، مشتاق به پروژه پست دکتراست
همزمانم دلم رهایی و خانه داری و لطافت و ملاحت و شوشو داری و بچه داری میخواد
چرا و چگونه و تا به کجا زن
حرفهای ناگفته، تلاشهای نکرده، خشم فروخورده، سوگی که مجال پیدا نکرده یا عشقی که بیان نشده، همگی میتونن یه «چرخه ناتمام» بسازن. گاهی آنچه رهامون نمیکنه، خود گذشته نیست؛ بخشهایی از اونه که فرصت تجربه و خاتمه پیدا نکرده.
پس درسته که درست خدافظی کردن تو موو آن کردن خیلی مهمه
در باب «تمام شدنها»:
در گشتالتدرمانی مفهومی وجود داره به نام بسته شدن گشتالت
یعنی برای اینکه بتونیم از یک تجربه عبور کنیم، لازمه اون رو را تا حد امکان کامل زندگی کنیم؛
با فکرها، هیجانها و رفتارهایی که بهش تعلق دارن. تجربههای کامل نشده، معمولاً تمام نمیشن؛ با ما میمونن؛ پس..