گفت: آن جوانِ رعنام.. قدِ سهی.. سرآمد..
بر او قَوارهی قبر بیشک مُحقر آمد
گفت: آن سپید مویم.. دیدند از کرانه
اما گرفته بودند فرزند را نشانه
با اشک پروراندش، دختی که چون صنم بود
گفت: آخرین کلامش تکرارِ «سوختم» بود
آنقدر منع کردند.. تا نعرهای برآرد:
«مَتروح، حاجتی به غسل و کفن ندارد»
گفت «آن زبان ندانم» پردهدریده باشد!
«تا اسمِ بچهام را دنیا شنیده باشد»..
گفت: هر نوای سازَش سوگندنامهی اوست
«هر نت که مینوازد: ایران، ادامهی اوست» ..
انگشتِ کوچکِ او بر قابِ ِ صدر ِ اخبار
آن کشفِ کودکانه : «بابایی است انگار !»
پوشیده جامهای نو .. آن جانِ جنگجو را !
در بهترین لباسش .. خواهند کشت او را ..
نپرس عاشقانه نخواندم چرا
که بر قلبِ من کوهی انباشتند
چه بسیارها در بزنگاهِ ظلم
نقاب ِ خود از چهره برداشتند
نفسهام آوار بلعیده بود
ترکهای زخمم مرا زنده کرد
ندیدن در آئینه آسان نبود
به دردی خودش را نشان داده درد..
در این زندان اگر قلبی نلرزد یک دم یار من نیست
زیر هر سرنیزه تلقینِِ سکوت..
«خاموشی» کار من نیست
به طوفان نگو قدری آهستهتر!
که منطق جنونیست بایستهتر
در آن امنِ ساحل نباید نشست
که فریاد شاید قرق را شکست…
از او بگو به دنیا.. از او که قصهای داشت
او جشنِ زندگی بود.. سروی که قد برافراشت
از او که در گشود و ره داد رستگان را
آنگه خودش سپر شد تاراج بیامان را..
شد یک ماه که از شرکت استعفا دادم
چون دلم نمیخواست کارمند یه آدم روانی باشم
برنگشتم شهرستان و موندم همینجا تو خوابگاه
چون دلم نمیخواست دوباره زیر چتر خانواده باشم
صبح تا شب تو خوابگاه برنامه نویسی یاد میگیرم و از اقتصاد و تورم شش ماه دوم سال وحشت دارم.
ولی دووم میارم.
مرداد ۰۵
فردا برای همیشه از شرکتی که همه جوره همه چیزش سوهان روحم بود خلاص میشم.
ثبت میکنم که یادم نره جنگ و اقتصاد ترکیده و مهاجرت اجباری به پایتخت تو سه ماه گذشته چی به سر من بیچاره آورد
.
علی الحساب هنوز زندهام و شکر خدا
سی تیر ۰۵
آرین زحمتکش ما، همکارم زمانی که جی کافه کار میکردم
از ۵ صبح تا ۳ کنار ما بود
شب میرفت اسنپ موتور
اخر هفته ها با دوست دخترش میرفتن بازار پروانه فروش کارای سفالیشون
تمام تنم فریز شده از وقتی اسمشو توی لیست اعدامیها و اعترافات اجباری دیدم
لطفا صداش باشید..
#آرین_فهیم#علی_فهیم