من کلاً برای آدما زیادی صبر میکنم. ولی اگه کار به جایی برسه که از چشمم بیفتن، دیگه فقط مستقیم میرن رو مخم. انگارم تا بهشون نشون ندم دیگه برام مهم نیستن، ذهنم ولشون نمیکنه
«اولین اشتباهم این بود که به او علاقهمند شدم، اصلن در آن لحظه احساس کردم اولین اشتباه بشریت علاقهمند شدن است. علاقهمند شدن و به هم رسیدن.»
• کیومرث مرزبان
آخ اگه ولووم میتونست بپره، چی میشد؟
پنجرهی اتاقو میکندم، میبستم به باربندش و
زمینو ترک میکردم!
میرفتم، میرفتم، میرفتم تا…
هیچجا.
تو «هیچجا» پنجره رو میکاشتم به تماشا
نمیگفتی نور
نمیگفتم خاک
به عشق نگاهت اونجا
یه دنیا میساختم غوغا
که همهی زمین، جهان سومش میشد!
این حجم از ابهامِ شرایط زندگی فعلی، جسارت عجیبی به آدم میده.
یهدفعه میبینی داری کاراییو میکنی که توی شرایط عادی احتمالاً سالها فقط بهش فکر میکردی.
بعدم بیشتر از خودِ اتفاق، به جسارتِ خودت افتخار میکنی.