بعد مدتها از خونه زدم بیرون، توی مترو کهنسالی کنارم نشسته بود، از فرط خستگی چرت میزد، تکانهای مترو خوابش رو میپروند، از اونجایی که مقصدم آخرین ایستگاه بود، شانهام رو تعارفش کردم؛ تمام مسیر در یادم پرسه زدی و شجریان توی مغزم میخوند!
سالهاست نخواندی به گیسویت مرا…