میتونستم نویسنده خوبی بشم اگر مینوشتم؛ میتونستم موزیسین خوبی بشم اگر ساز میزدم؛ میتونستم فوتبالیست خوبی بشم اگر فوتبال رو ادامه میدادم؛ میتونستم بازیگر خوبی بشم اگر بیشتر بازی میکردم؛ میتونستم گهی بشم اگر گهی میخوردم. اما ننوشتم، نزدم، ندادم، نکردم، و نخوردم؛ فقط ریدم.
تصورم از بیست و چند سالگیم رفتن به مهمونی ها، داشتن رفیقهای پایه، رفتن به مسافرت ها، داشتن یه رابطه عمیق، مستقل شدن و شور و هیجان در لحظه به لحظه جوونیم بود؛
ولی الان کل زندگیم خلاصه شده تو کار، گوشی و تلاش برای زنده موندن.