با دیگر اقلیمهای فکری و فرهنگی کاری ندارم. اما در اقلیم فکری و فرهنگی #ایران، در زمانهی بحران، عمدتاً افراد به ادب و هنر (علیالخصوص شعر) پناه بردهاند، چه در دوران سنّت (برای مثال حملهی مغولها) و چه در دوران #مدرن (از مشروطه به اینسو، بهویژه با اشغال ایران توسط متفقین).
الان هم وضع بر همین منواله. یکی از آفات این اتفاق اینه که فرهنگ در این بستر همواره تحت سیطرهی "اهل ادب" و "اهل هنر" بوده. در این اقلیم، زبان فرهنگ بیش از این که زبان اهل فکر و اندیشه باشه، زبان اهل ادب بوده و هست،
اون نقطهی پایدار کجاست و چقدر باهاش فاصله داریم، جایی که بشه از فلسفه و تاریخی گفت که بحران بر سرش آوار نشده باشه، جایی که بشه نقاشی دید، مجسمه لمس کرد، موسیقی شنید و رمان خوند و معماریای رو زندگی کرد که هر آن پرتوی از اون افق متعالی باشه. نمیدونم!
دیشب ویدئویی از فروش تابلویی متعلق به جکسون پولاک در حراج کریستیز رو دیدم. بلافاصله به این فکر کردم که جامعهی ایران کِی و در کدوم نقطه قراره به ثبات پایداری برسه که توش نه برای بقا، بلکه برای یک افق متعالی از ظرفیتها و لذتهای انسان تلاش کنیم/۱
همهچیز خیلی بد پیش میره، طوری که دلم میخواد یک انقلاب درونی و بیرونی کنم، یک خونهتکونی اساسی. اما میترسم که این انقلاب هم به بدی همین روزگار پیش بره.
این اولین توییت منه. بالاخره تصمیم گرفتم از لاک کتاب و مقاله و پژوشهای اونچنانی (!) بیام بیرون و اینجا هم کمی بنویسم، از خودم، از تاریخ و هنر و کمی هم چیزای دیگه، و صدالبته از #جواد_طباطبایی، استاد اعظم ما.