من و اَرّه با هم رفتیم دنبال گل خانم.
دیدم هوا خوبه گفتم میخوای بیا یکم دوچرخه بازی کن. آسترید هم دلش خواست و گریه کرد. نمیخواست قرض هم کنه. باباش گفت بریم جلو خونه ما که با هم بازی کنن.
دوچرخه بازی تموم شد.
الان گیر دادن به ترامپولین.
باباشم برامون پنکیک ساخت.
آخر هفته ی متعالی مورد نظرم، آخر هفته ای پر از استراحته.
اونوقت این آخر هفته وقت سر خاروندنم ندارم.
گل خانم رو آوردم بسکتبال. بعدش باس برم لاستیکای ماشینو عوض کنم و لاستیک زمستونی بندازم. بعدش ازین مهمونیای غذای خودت را بیاور.
بعدش یه تولد داریم
فردا هم مهمونی یه جای دیگه