ایمانوئل کانت معتقد بود فرمانِ وجدان، اگر و مگر و مصلحت و از این حرفها سرش نمیشه. راست رو همیشه باید گفت، بدون توجه به نتیجهش و دروغ رو هرگز نباید گفت بدون توجه به نتیجهش.
شمال تا جنوب، شرق تا غرب ایــــــران،
از آخوند و مزدوران جمهوری اسلامی، از مجاهد و آدمفروشها پاک خواهد شد.
شیخ خزعل، پیشهوری، میرزا یونس استادسرایی و قاضی محمد و وطنفروشها جایی در ایران ندارند.
ایران گورستان مزدوران و تجزیه طلبها و قاتل فرزندان خود خواهد بود.
پاینده ایــــــران
مشکل این گند و تعفن، این بردگیِ چسبناک و این اسلامِ پر از ظلمت و مرگ، از همون روزی شروع شد که یزدگرد سوم نخواست پوست وحشیهای تازیِ مسلمون رو که با شمشیر و حرص و نفرت پا به خاک ایـــــــران گذاشتن، زنده زنده بکنه.
البته صفویها با اون تعصبِ کورِ الدنگوارشون حسابی روش آب ریختن و قاجارها با بیعرضگی و دستبوسی، این زهر رو عمیقتر کردن تو رگهای این مملکت.
نتیجهش شد امروز ما، تو سرزمین خودمون، با یه عالمه هموطنِ احمقِ مسلمانِ گرفتارِ این جاهلیتِ قرنهیجدهای، سر و کله بزنیم و تا مغز استخوان حسرت بخوریم.
احساسات سیاسیتون رو کنترل کنید…
ما باید یاد بگیریم بین نشونهی اعتراض و خودِ اعتراض فرق بذاریم، نمیشه هر چند وقت یکبار یک تکه از خشم و رنج مردم رو به عنوان اکسسوری با خودشون حمل کنن.
پوشیدن یک تیشرت با اِلِمان دیماه، در مراسمی که ته و توش به جمهوری اسلامی وصله، لزوماً کنش سیاسی نیست؛ گاهی فقط بازی دادن احساسات ماست. ما رو میبرن همون جایی که باید ببرن، با یک نشونهی آشنا، با یک تصویر، با یک جمله، با یک حرکت حسابشده و ما هم دوباره شروع میکنیم به تحلیل کردن، دفاع کردن، فحش دادن، قهر کردن، بخشیدن و در نهایت فراموش کردن اصل ماجرا.
مشکل اینجاست که ما سالهاست عادت کردیم آدمها رو با حداقلها بسنجیم. یک نشونه کافیه که کسی رو قهرمان کنیم، یک جمله کافیه که براش هشتگ بسازیم و یک حرکت نمادین کافیه که همهچیز رو دربارهی گذشته و حالش فراموش کنیم.
در حالی که سلبریتی معترض، برای من سروش هیچکسه؛ کسی که موضعش رو با هزینه و استمرار نشون داده. اشکان خطیبی کسیه که باید به خاطر ایستادنش احترام قائل بود. هنگامه قاضیان کسیه که برای انتخابش هزینه داده…
هر چیزی که احساسات ما رو تحریک میکنه، الزاماً در خدمت حقیقت ما نیست. بعضی وقتها دقیقاً از همون زخمی استفاده میکنن که میدونن هنوز تازهست؛ چون میدونن ما با دیدن یک نشونه، همهی عقل و حافظهمون رو برای چند دقیقه تعطیل میکنیم.
پس لطفاً نذارید دوباره با حداقلها سرگرمتون کنن.
#دیماه یک تیشرت نیست.
#اعتراض یک استوری نیست.
#شرافت یک ژست نیست.
و هزینه دادن، با چند کلمه و چند تصویر اتفاق نمیافته.
آدمها رو با استمرار انتخابهاشون قضاوت کنید، نه با لحظههایی که دقیقاً میدونن شما دوست دارید ببینید.
@HichkasOfficial@KhatibiOfficial
وقتی #پادکست علی بندری و ریلز اینستاگرام میشن دانشگاه تاریخ، آخرش #مصدق هم ناجی؛ از دل همین الگوریتمها درمیاد؛ با همون عکس سیاهوسفید، کت و عصا و قیافهی مظلوم…
بلوغ تاریخی از جایی که بتونی یه نفر رو دوست نداشته باشی، ولی دستاوردش رو انکار نکنی؛ و بتونی دستاوردش رو قبول کنی، بدون اینکه براش هالهی قدیسبودن بسازی، شروع میشه.
مشکل اینجاست که تاریخ، اون چیزی نیست که برامون ساختن. مصدق رو باید از روی تصمیمهاش شناخت، نه از روی عکسهای سیاهوسفیدش.
ملیشدن نفت اتفاق مهمی تو تاریخ ایـــــــرانه؛ ولی از این واقعیت نمیشه برای مصدق یه شخصیت معصوم ساخت. دولتش تو ادارهی بحران #نفت، اقتصاد و سیاست داخلی با مشکلات جدی روبهرو شد. فشار و تحریم بریتانیا قطعاً نقش داشت، ولی نمیشه همهچیز رو تا ابد انداخت گردن لندن.
مصدق خودش یکی از مالکان بزرگ زمین بود. احمدآباد و املاک خانوادگیاش بخشی از همین ساختار بزرگمالکی بود. اصلاحات ارضی ۱۳۳۱ البته سهم دهقانها رو بیشتر کرد و از مالکان مالیات گرفت، اما قرار نبود بساط مالکیتهای بزرگ رو جمع کنه؛ یعنی وقتی پای عدالت وسط بود، تا جایی جلو میرفت که به اصل ساختار مالکیت خودش نمیرسید، لازم نیست بگیم مصدق هیچ اصلاحی نکرد؛ این حرف غلطه، حرف دقیقتر اینه، وقتی آرمان با منفعت شخصی برخورد میکنه، تازه معلوم میشه آدم واقعاً به کدوم یکی وفاداره.
مهمتر از همه، مصدق وسط اون بحران سیاسی مجلس رو منحل کرد و برای این کار رفت سراغ همهپرسی؛ اقدامی که از نظر حقوقی و مشروطهای محل بحث جدی بود. نخستوزیری که قرار بود تو چارچوب نظام مشروطه کار کنه، عملاً یکی از مهمترین نهادهای همون نظام رو کنار زد و دقیقاً همینجاست که اسطوره باید ترک بردار، ولی مصدق این کار رو میکنه، یهدفعه تبدیل میشه به مبارزه با اشراف، مقاومت مردمی و نجات کشور.
مصدق میتونست همزمان یه سیاستمدار مهم ملیگرا، نماد ملیشدن نفت، و در عین حال سیاستمداری با تصمیمهای بحثبرانگیز، اشتباهات جدی و رفتارهایی ناسازگار با بخشی از سنت مشروطه باشه.
مسئلهی من با مصدق فقط مصدق نیست….
مسئله این عادت بیمارگونهست که تو ایران آدمها رو تبدیل به بت میکنیم، بعد برای دفاع از بت، واقعیت رو قیچی میکنیم، این فهمِ تاریخ نیست؛ هواداری از یه تیم فوتباله.
امروز مصدق رو میکنیم ناجی، فردا یکی دیگه رو میکنیم خائن، پسفردا برای یکی تسبیح میچرخونیم و برای یکی دیگه پرچم تکون میدیم.
و هیچوقت نمیپرسیم؛
خب، دقیقاً چه تصمیمی گرفت؟
چی ساخت؟
چی خراب کرد؟
چه هزینهای روی دست جامعه گذاشت؟
و اگه جای اون بودیم، کدوم تصمیم رو نمیگرفتیم؟
مصدق نه ناجی بود، نه شیطان.
ولی از اون مهمتر؛ هیچ سیاستمداری نباید اونقدر مقدس بشه که نتونی پروندهی تصمیمهاش رو باز کنی.
اگه برای نقد مصدق مجبور میشی ۲۸ مرداد رو انکار کنی، تاریخ نمیفهمی.
اگه برای دفاع از مصدق مجبور میشی اشتباهاتش رو انکار کنی، باز هم تاریخ نمیفهمی.
تو فقط یه بت ساختی و داری از بتت مراقبت میکنی.
و شاید بدترین کاری که میشه با تاریخ کرد همینه.
آدمهای واقعی رو از زندگی واقعیشون بکشیم بیرون، بذاریمشون روی یه پایهی سنگی، بعد تقدیسشون کنیم.
تاریخ از آدمهای بیخطا ساخته نشده.
تاریخ از آدمهایی ساخته شده که تصمیم گرفتن؛ و تصمیم، بالاخره یه روز، صورتحسابش رو میفرسته.
پاینده ایـــــــران.
در معاشرت با آدمها صرفهجو باشید. تو هر جمعی نلولید. چشمِ حریص و دلِ هیز نداشته باشید. اضافهکاری نکنید. در اعتماد کردن خسیس باشید. آب زیاد بخورید. و برای سنجیدن شعور آدمها، میزان تنفر از اسلام و جمهوری اسلامی رو بسنجید.
یه شب خدا اومد تو اتاقم، توی خوابم...
نه با نور، با رنگِ ظلمت، بویِ مرگ میداد.
با صدای خامنهای گریه میکرد، اما اشکش خونِ لختهشده بود که روی فرش میچکید و تبدیل میشد به یه آخوندِ متعفن.
گفت: منو کشتن، ولی جنازهم هنوز نفس میکشه و حکومت میکنه. من دیگه خدا نیستم؛ فقط یه حفرهی سیاهَم که هنوز داره مردم رو میبلعه.
قرآن رو باز کرد؛ صفحهها پوستِ انسان بود، از بین خطوطش دندونِ شکسته، صدای شیونِ مادران و روسریهای نیمهسوخته ریخت بیرون.
هر آیه که خونده میشد، یه گردنِ بیصدا میشکست.
اسلام دین نبود، یه جنازهی متحرک و گرسنه بود که تو تاریکی راه میرفت و آروم آروم صورتِ زندهها رو میجوید، جمهوری اسلامی هم فقط تابوتِ این جنازه بود؛ تابوتی که قبرستانها رو پر میکرد.
جمهوری اسلامی وقتی دید بعد از سالها ایرانیهای خارج از کشور کنار هم ایستادن، همزمان با سرکوب و قتلعام داخل، پروژهی اخلال بیرون رو فعال کرد؛ پروژهای مشخص با چند هدف روشن: ایجاد درگیری در تجمعها، کشوندن حاشیه به متن، و عوضکردن قاب رسانه از درخواست سرنگونی جمهوری اسلامی و صدای بچههای ایران به دعوا بین خودمون.
ابزارش هم تکراری و قابل شناساییه؛ از مجاهد و تجزیهطلب پروژهای گرفته تا چپهای هویتزده و فلسطین به کونها که هیچ نسبتی با مطالبهی مردم ایران ندارن. همزمان تو فضای مجازی، از بیگاکانت تا تحلیلگر و روزمرهنویسِ no name، یک خط واحد مدام تکرار میشه: بولد کردن اختلافهای قدیمی و کمرنگ کردن هدف اصلی؛ یعنی سرنگونی جمهوری اسلامی.
این تصادفی نیست، سلیقهای هم نیست؛ این دقیقاً زمین بازی رژیمه. تو این مقطع، هر صدایی که وحدت رو میکوبه و تمرکز رو از خود جمهوری اسلامی برمیداره، مستقیم پیادهنظام این پروژهست و نقش عامل جمهوری اسلامی رو بازی میکنه.
هوشیار باشید.
رژیم از خشم و هیجان ما نمیترسه؛
از تمرکز، فهم بازی، و کنار هم ایستادن ما میترسه.
پاینده ایران✌🏽
#ایــــــران 🖤
حقیقت اغلب ویرانکنندهست؛ نه چون بیرحمه، چون چیزی رو خراب میکنه که سالها با دروغ سرپا نگهش داشتیم.
اما مسئله خودِ حقیقت نیست؛ مسئله شجاعتیه که قبل از گفتنش لازم داری، و شجاعتی که بعد از شنیدنش.
گاهی گفتنِ حقیقت هزینه داره، گاهی پذیرفتنش.
و آدم، درست همونجایی شناخته میشه که باید بین آرامشِ دروغ و هزینهی حقیقت، یکی رو انتخاب کنه.
شجاع بمونید؛ و از اون مهمتر، شریف. چون حقیقت اگرچه ویران میکنه، اما چیزی رو ویران میکنه که تابِ موندن نداشته.