با صدای انفجار از خواب پریدم، ساعت نگاه کردم دیدم ۴ صبحه، پنجره باز کردم ببینم بیرون چه خبره دیدم همسایه داره حیاطشون جارو میزنه؛ آخه چهار صبح مرد؟! الان پدافند هم خوابه.
چند سال پیش تو پذیرش بیمارستان کار میکردم، ساعت دو و نیم سه صبح یه آقای امد گفت دکتر جراح دارید میخوام بچه مو ختنه کنم!!! گفتم الان فقط دکتر اورژانس هست، جراح ده صبح درمانگاه میاد. گفت اذیت نکن اگه الان هست بگید من زنگ بزنم بچه از تهران بیارن! حالا بیمارستان کجاست، هشتگرد:|||
قراره با رفقا خانوادگی بریم شمال فقط یه مشکل وجود داره اونا با همسراشون میان من با اون یکی رفیقم، فکر کنم ما رو به عنوان زوج گی در نظر گرفتن که دعوت کردن.
مهاجرت سختترین تصمیم زندگیم بود که گرفتم، اینکه قراره کل خاطرات زندگیمو جمع کنم تو یه چمدون و جدا بشم از آدمایی که نفسم به نفسشون بند بود و حالا تنها دریچه دیدارشون میشه یه قاب ۶ اینچی صفحه گوشی. سخته، حتی سختتر از گُلولههایی که قراره لب مرز بهم شلیک بشه و من جا خالی بدم.
@ikanoori یه سری منم حالم بد بود بابام صبح زود بیدارم کرد برد سر زمین یه بیل داد دستم گفت بیل بزن خسته میشی دیگه به چیزی فکر نمیکنی؛ یه هفته بدن درد داشتم، بعدش سعی کردم که دیگه حالم بد نباشه