امروز کارهای زیادی دارم؛
باید تمام خاطرهام را بِکُشم
روحم را سنگ کنم
و دوباره زیستن را بیاموزم.
- آنا آخماتووا
هر چه کردند نشکست؛ از اعدام همسرش تا حصر خانگی خودش، از دیدن مرگ و خودکشی دوستانش تا ممنوعالقلم شدنش، از تحقیرش توسط حزب با لقب “شاعره بدکاره” تا دستگیری و حکم اعدام برای تنها پسرش.
شاگردانش گفتهاند خانهی او، واحد مشترکی بود با یک اتاق که هم اتاق خوابش بود و هم محل نوشتن و کارش؛ محفل شاعران جوان که به خانه ۳۴ خیابان لنین برای دیدن “الهه عصر نقره” ادبیات میآمدند.
خشم استالین آنجایی فوران کرد که آخماتووا علیه شعارهای تهی و پوچ طرفداران جنگ شعر “بمباران لنینگراد” را سرود:
نفس پس میرود در زیرزمین
درد در شقیقهها نبض میزند
در غرش بمباران
صدای نازک کودکی… /۱
ما برای غربی بودن زیادی دنیاچشیده و عمیق، و برای خاورمیانهای بودن زیادی پیشرو بودیم. ما ایرانیها، خوب یا بد، شبیه هیچکس جز خودمون نیستیم. برای فهمیدن ما باید معنی ۱۴۰۰ سال مراقبت از ریشهها, و ۴۷ سال زیر بار سرکوب نرفتن رو فهمید.