ولی یه روزی میام اینجا ؛ از کلبه ای که توی بالی گرفتم و زغوغای جهان فارغ نشستم یه گوشه از پشت پنجره های بزرگش چکیدن قطره های بارون روی برگای درختا رو تماشا میکنم یه دستم توی زلف های یاری هست که سرشو گذاشته روی پام و یه دست دیگم فنجون قهوه ای هست که دارم مینوشم براتون میگم!
وضعیت فعلیم تو هیچ فیلم و آهنگی انگار نیست
مثلا نه عشق از دست رفته ای دارم که توی اون مود باشم
نه آدمی هست که الان بهش فکر کنم
کاملا خالی دارم با خودم جلو میرم نمیگم خوبه یا بد اما یه خالی و بی تفاوتیه که نمیدونم چیه!
این عکسه برام وایب اینو میده که انگار با دوستات دورهم خارج از شهر جمع شدین اون وسط که رنگی تره انگار همه توجه ها به اونجاس :))
انگار یه فاصله ی زیاد از آدما گرفتن!
برای شما چطوریه؟
#تجربه_مهاجرتی
۱
من دو سال کبک (مونترال) بودم دوستام هی بهم میگفتن هرچی زودتر بزن از این استان بیرون بعد میفهمی که چقدر زودتر باید اینکارو میکردی و الان خودم بعد از ۷ ماه زندگی تو انتاریو دارم اینو عمیقا حس میکنم که کاش از همون اول اونجا نمونده بودم
انتاریو انگار با آغوش باز گفت
@GhzSal نه به نظرم بازم عمیق تر هست چون دوستانی هم که بیش از ۱۰ ۱۵ ساله اونجان از عدم پیشرفت شغلیشون بخاطر قوانین محدود کننده استانی ناراضی هستن اما درکل فرد به فرد متفاوته