3/ به اين صورت كه شاندل (chandelle ) در زبان فرانسه به معنى شمع هستش و در ذهن على شريعتى به معنى خودش
شريعتى ، مزينانى ، على = شمع :)))))
مغسی از توجه شما به داستان شیادی پدغ خانم ساغا شغیتی مزینانی.
1/ چیزی که ممکنه بارها شنیده باشید اما من به شخصه هر بار یادم میاد از اول بابتش متعجب میشم اینکه که : پِدَغ شیاد این خانم بار ها توی متونش برای تایید حرفش رجوع میکرده به شخصی به نام پرفسور شاندل و میگفته نیگا نیگا اگه من اینو گفتم پرفسور شاندل هم قبلا تاییدش کرده
2/ حالا پرفسور شاندل كيه؟ نميدونم :)))
نه فقط من و شما بلكه تا سالها هيچکس نميدونست اين پروفسور شاندل كيه؟ چیه؟ كجاست؟
بعد از سالها جستجو كردن مشخص شد كه پرفسور شاندل در واقع يه شخصيت غير واقعى غير موجود، ساخته ذهن پفيوز شخص على شريعتى بوده براى تاييد و امضاى حرفاش
@persiansadcat بعد جالبه ایوسن لورن اصل هم حتی از نظر من ارزش هزینه کردن نداره چون این برند لاین ارایشیشو به طور کامل به لورال سپرده و هیچ فررررقی بین محصولات این دو تا نیست جز قیمت چند برابریشون😂
من واقعا نمیفهمم اصرار به گوگولی نشون دادن لحظات سخت برای چیه؟
جنگیدی؟ دمتم گرم ، یا همونو نشون بده یا حداقل جوری نشونش نده انگار خیلی نایس و ناناز بوده 🤡
استوریهای غزاله جشنی بعد زایمانش رو دیدم و داشتم به این فکر میکردم که این بلاگرها از هیچ کدوم از لحظات زندگیشون نمیتونن اونجوری که باید لذت ببرن. طرف چند ساعته که زاییده، بعد سریع پاشده میکاپ کرده و ماچا سفارش داده که با بچه عکس استتیک بگیره؛ انگار مثلا محصول جدیدش لانچ شده.
پدربزرگ من سالها با کُرد ها کار میکرده و خیلی دوستشون داره ، زمانی که من به دنیا میام به پدر مادرم میگه کُرد ها به لحظه طلوع که خورشید در تابناک ترین حالتشه میگن «روژین» این بچه هم اولین نوهی منه و مثل خورشید به زندگیم طلوع کرده پس اسمشو روژین بذارید🥹😭.
ما دو تا دختر داریم به اسم نگار و بهار، دختر اولم یعنی نگار قرار بود اسمش نیلوفر باشه، یه شب خانمم چند روز قبل از زایمانش خواب دیده بود که رفتیم آرامگاه حافظ و دخترمون هم تازه راه رفتن یاد گرفته و همراهمونه، بعد از دیدن این خواب یه تفال به دیوان حافظ زدیم که این شعر اومد/
سهم ماکان از ایران
از ماکان نصیری، دانشآموز مینابی، هیچ اثری پیدا نشد — هیچ. سهم او از ایران قبری خالی شد.
در قلب ما، کیان پیرفلک و ماکان نصیری کنار هم خواهند ماند. فرزندان بیگناه ایران که سهمشان از زندگی دزدیده شد؛ چپاول شد و همه قربانیان یک ملتند.
با یک چشم بر جانباختگان دی ماه میگرییم و با چشمی دیگر برای ماکانها — مظلومترین قربانیان این جنگ.
اگر در تمام این سالها اجازه داشتیم فقط یک آرزو کنیم، آن تک آرزو این بود که خون مردم ایران نریزد — اما افسوس که نشد؛ نتوانستیم. زورمان نرسید. از دست ما کاری برنمیآمد. حتی نمیتوانیم بگوییم چرا کاری از ما برنیامد.
همیشه ته دلم یک بارقه امیدی داشتم که شاید کار ایران و هموطنانم به اینجا نکشد. اما نشد. و امروز صبح را با خبر اعدام شروع میکنیم و روز را با خبرهای جانکاه و تماشای ویدئوهای جانکاه میگذرانیم، چه سوگواران دی و چه مادران میناب.
من اینجا در سوگ بسیاری نوشتهام؛ از نیکا و سارینا تا بیشماران دی. چشمهای ماکان را فراموش نخواهیم کرد، همانطور که چشمهای نیکا را فراموش نکردیم.
اما ما یک ایران خوش به نسلهای بعد بدهکاریم؛ هر چند نسلهای قبل یک زندگی خوش به ما بدهکار ماندند. ما اما بدهکار نمیمانیم. از فردایمان بیخبریم، اما خدا میداند که آرزویی جز این نداریم که ایران رنگ آرامش ببیند. پیش پایمان گرداب است و پشت سرمان طوفان.
بر من ببخشایید اگر از بیان حق مطلب ناتوانم. ای کاش پیش از مردن حتی برای یک بار که شده، فرصتی یابم تا یک دل سیر حرف بزنم. اما با همهٔ لکنتها باید یادآوری میکردم، ماکان — این نماد قربانیان بیگناه — حقی دارد، فارغ از کشمکش سیاسی؛ فارغ از مصادره و فراموشی؛ فارغ از هر چیزی که بوی سیاست بدهد.
از مهدی تدینی