امروز که از مزار بابام برمیگشتم برای اولین بار بود که قاطعانه اماده ی مرگ بودم و هیچ ترسی ازمردن نداشتم
حس اینکه مردن یه خواب راحته و تمام ترغیبم کرد واقعا
خوشا مردن
هنوز با��رم نمیشه زنده موندم و دارم این روزا رو هم پشت سر میذارم بیزارم از زندگی بیزارم از ادامه دادن بیزارم از خوشی های کوتاه و موقت و رنج های طولانی و همراه…
نمیتونم و نمیخوام بپذیرم که با مرگ و دفن شدن همه چیز برای همیشه ��موم میشه نباید اینجوری باشه نمیشه که زندگی رو همراه با عذاب و رنج ادامه بدی و یهو همه چی تموم شه قطعا باید زندگیِ دیگه ای باشه توی دنیایی بهتر از این دنیای کثافت …
باید باشه….