.
محمدرضا:شیرین زبون، حلوایِ تر
تو فقط برام حرف بزن
اگه کوهم کَنده باشم دیگه اثری از آثارِ خستگی برام نمی مونه
وقتی با دستای قشنگت برام چاي میریزی که دیگه هیچی، اندازه صد تا پیاله مِی، مستم میکنی
بریز خاتون
بریز که فقط در جوارِ شما نُقل و نبات و چای،
می چسبه
نويسنده سميه نجومي
در ميانِ همه ي مهمان ها،
كه خود را شريكِ شاديِ "آقا" دانسته،
به شادماني مشغولند،
دو چشمِ زنانه،
كه از شدتِ شرارت، شبيهِ دو گُلِ آتش شده،
و از زياديه خشم،
دائم در چشمخانه مي چرخد
وحشيانه، عروس و داماد را تماشا ميكند
قسمتي از متنِ سريالم به اسم
#سالهاي_زندگي
نويسنده؛ سميه نجومي
.
ماريا: ميدوني تنهايي، كِي دردنا�� تر ميشه؟
وقتيكه يه اتفاقِ خوب برات مي اُفته،
ولي كسي رو نداري براش تعريف كني؟
.
قسمتي از ديالوگ ماريا، در طرحِ سريالم به نام
"آخرين وسوسه ي حزبِ چپ"
#سميه_نجومي
#سريال