یارو ی پیج بر ما مگوزید توی اینستا هوا کرده بود، دو ماه اینترنت قطع بود به کسکشی افتاده بود و هر روز زوزه میکشید، بعد انتظار دارند طرف مجموعهاش رو به خاطر توهمات پا منقلی این عنتر و منترها، به خطر بندازه!
الان کون ساعدینیا رو پاره کردن یکی از شما گهی خورد؟!
مادربزرگ پدرم رو میفرستن مدرسه؛ داییش که از علما و عرفای به نام زمان خودش بوده! توی راه مدرسه میبیندش همون رو میره پیش پدرش که این بیناموسیها چیه؟! خلاصه نمیذارن دیگه بره مدرسه، پیرزن اواخر عمر با حسرت و فحش خواهر و مادر دایی مذکور رو لعن و نفرین میکرد!
بیایید براتون یه قصه دردناک از والدین نادون بگم. بابای مادربزرگ دخترخالم بهش اجاره نمیده مدرسه بره و درس بخونه بچه رو هم ۱۳ سالگی شوهر میده. مادربزرگه با کلی خواهش و التماس و حداقل برای قرآن خوندن از شوهرش اجازه میگیره بره درس بخونه. چند جلسه که میره باباش خبر میشه و میاد
وقتی میخوای از یک نفر یک چیزی بخری به مبلغ چند میلیارد تومن ترجیح میدی به کسی اعتماد کنی که خطش ۳-۴ میلیارد تومنه نه کسی که خطش ۲۰۰ هزار تومنه، چون احتمالاً اولی نمیاد خط ۳-۴ تومنیش رو خاموش کنه و دیگه جوابت رو نده.
با یک اقدام انتحاری میلیاردها دلار خرج و سالها زمانی که برای ایجاد بازدارندگی صرف شده بود رو خاکستر کرد، باعث کاهش چشمگیر توان محور شد، دو جنگ پرهزینه به ایران تحمیل کرد و چند صد میلیارد دلار هزینه و کلی کشته به جا موند تا بخشی از اون بازدارندگی احیا بشه، البته که خدا بیامرزدش!
یکی از چیزایی که هنوز بی نهایت شوکه ام می کنه
Rally before death ه. مریضی که که گذاشتی رو پالیاتیو یا نا هشیاری یهو همه چیش خوب می شه یا بلند می شه غذا می خواد و بعد طی چند ساعت می میره. وقتی اینجوری می شه می گیم بگو همراهاش بیان وقتشه 🥲🥲😔
یک خطای شناختی که در سلطنتطلبها خیلی به چشم میآد اینه که طبقهی متوسط کوچک عصر پهلوی دوم رو با طبقهی متوسط فربه دههی هشتاد ایران قیاس میکنند و خروجیش هم اینطور نتیجهگیریهای عجیبیه.
به نظرم که وقتشه بریم ی تعداد از این معلمها (که احتمالاً الان پیر و بگا رفته شدن و تا چند وقت پیش برای چس تومن حقوق هر روز جلوی مجلس یا ی خراب شدهی دیگه حیرون بودن) رو لینچ کنیم و لاشهاشون رو هم بدیم سگ بخوره، ممکنه فایدهایی نداشته باشه ولی لااقل خوش میگذره.
کلاس اول بودیم یه دختره همیشه دیر میاومد، نمرههاش صفر بود، مقنعه و مانتوش چروک و کثیف بود…
معلممون هر بار اینو میاورد جلوی کلاس، نمره صفر اینو بلند میخوند به ما میگفت ناخونک براش بزنیم و هو کنیم🥺
پن دختر مادرش تازگی فوت کرده بود.
هنوز ناراحتی این دختر باهامه و به یادش گریه میکنم. هنوز گاهی میشینم فکر میکنم یادم بیاد. منم ناخنک زدم و هو کردم؟ هربار یادم میاد که کردم و میزنم زیر گریه از آغوشی که بهش ندادم و حمایتی که ازش نکردم😔
یعنی سرنوشتش چی شد؟
کافیه فرقهی رجویه چند استودیوی پرطمطراق و بزرگ در لندن، واشنگتن و پاریس اجاره کنه، اون لچک مسخره رو از سر زنهای قالبکوبی شدهش برداره و با بزک دوزکهای ترند روز جلوی دوربین بفرسته؛ سیبیل مردهاش رو بتراشه و تن این فسیلهای مفنگی، کتشلوار و کراوات مد روز بپوشونه و با استخدام یه مشت مجری-مزودر خوشآبورنگ و شیکپوش اوایل کارش برنامههای جذاب غیرسیاسی بسازه. جفتگیری گورخر ایرانی، عشق ازلی، بفرمایبن صبحانه و مثلاً مسابقههای استعدادیابی موسیقی آکادمی مرضیه. بعد از چند ماه وارد حوزهی تاربخ بشه و توی «دخمهی زمان» زیر پوستی حلبیآبادها و شنا کردن بچههای خانیآباد توی جوب در زمان پهلوی و کپرنشینهای بلوچستان و کولبرهای کردستان و گورخوابهای تهران در جمهوری اسلامی رو نشون بده. بعدتر مستندهایی از جنگ ۸ ساله واشتباهات مهلک فرماندههای سپاه در عملیاتهای شکست خورده رو تحلیل کنه و به ذهن بیننده فرو کنه که بهترین راه برای سرنگونی رژیم ملاها، کوچ بهترین و ایراندوستترین جوانهای میهن به عراق و جنگیدن کنار سربازان آزادیخواه عراق بوده. بعدش در حوزهی ورزش و توی برنامهی «ورزش و مقاومت» از حبیب خبیری فوتبالیست اعدام شدهی محجوب و محبوب تیم ملی و فروزان عبدیپور والیبالیست ملیپوش اعدام شده در ۶۷ و سایر نخبههای ورزشی مجاهد بگه. بعدتر آروم آروم اسم و رسم و تحصیلات کشته شدههای مجاهد در بیش از نیمقرن گذشته رو با سوزوگداز و بغض و آه درحالیکه چارفصل ویوالدی بهعنوان موسیقی متن نواخته میشه بخونه.
شرط میبندم که جامعهی به ستوه آمده و جوگیر، و جوانهای دههی نودی گوش به رسانهای که قبلاً کتاب نخوانی براشون تئوریزه شده و فراموشی تاریخی جزئی از وجود نسلاندر نسلیشون شده، میتونن این توهم رو حتا قبل از اسفند ۱۴۱۰ به مریم رجوی [اگه زنده باشه] بدن که ادعا کنه ۱۰۰ ملیون ایرانی توی خیابون اسمش رو صدا میکنن و بهزودی در تدارک بازگشت به میهنه، البته نه مثل سال ۶۷ با تانک و نفربر و از مسیر تنگهی مرصاد، بلکه بر دوش غیورمردان و شیرزنانی که در خیابانها شعار «یا مرگ یا رجوی» سر میدن.
🔴 رابطهی تشییع رهبرشهید و #مذاکرات!!
با توجه به سابقهی تشییع میلیونی پیکر امامخمینی و شهیدسلیمانی، اگه تشييع پیکر مطهر رهبرشهید برگزار شه، میلیونها نفر از سراسر ايران، حتی هزاران مُرید ایشان از کشورهای دیگه، برای شرکت در مراسم، میان تهران.
و "احتمالا" با اوج گرفتن دوبارهی جو و شور انتقامِ مردم در مراسم، با جرقهی دستنوشتهها و رزم پلاکاردی، اتمسفرِ ضد مذاکراتی بر مراسم حاکم بشه و مراسم تشییع، تبدیل بشه به یک قیام بزرگ علیه گفتمان مذاکراتِ بیحاصل.
ضمنا، به یاد بیارید که شعار اصلی مردم در مراسم تشییع شهیدسلیمانی چی بود.
⬅️ حالا دلیل اصلی عدم تشییع پیکر رهبرشهید رو فهمیدید!؟
#همهچیز_فدای_مذاکره
#شرافتمندانه_نیست
من پیشنهادم خریدن یک کسبوکار سوددهِ آماده است تا ریسک به صفر برسه، نه راهاندازی از صفر.
اما ایدههای این توییت و کامنتهاش برای شروع بیزنس آفلاین با ۱ تا ۱.۵ میلیارد تومن خیلی جالب بود.
براتون اونهایی که منطقی تر بود بازنویسی کردم👇🧵
«آدمی از خواب اطرافیانی که بیدار نمیشوند میمیرد»
در “ناگهان” نوشت:
«آدمی که خستهست قرص میخورد، میخوابد»
انقلاب که شد سراغش رفتند. پسرک روزنامهفروشی که دیپلم هم نداشت و یکشبه “نابغه” شد، زندانش کردند و سالها تحقیر!
تا که خسته شد،
و در ۴۰ سالگی قرص خورد و خوابید!
سالها پیش از آن روز، عباس نعلبندیان در جایی نوشته بود:
«خورشید زمانی است که مرا، که ما را، ترك گفته است»
ده سال پس از شکنجههای قرون وسطایی بابت نوشتههایش،
ده سال پس از توهین مدام و ممنوعالقلمی،
ده سال پس از آنکه خانهی محقرش را مصادره کردند و مجبور شد دوباره به خانهی پدر کارگرش بازگردد،
ده سال پس از آنکه در برابر چشمان حاضران تن نحیفش را زیر باران مشت و دشنام گرفتند و آثارش را پاره کردند و در خیابان ریختند،
درست ده سال پس از آن روز، در اول خرداد ۱۳۶۸، دیگر خسته شد.
خسته از اطرافیانی که بیدار نمیشدند،
خسته از تقدیر شومی که سالها پیشتر در جایجای آثارش هشدار داده بود،
خسته از روزگاری که هیچ تخفیف نمیدهد به انسان، به عشق، به زندگی!
که در جایی گفته بود معتاد زندگی است.
صدایش را بر نواری ثبت کرد، ساعتی پیش از مرگ، که میگفت:
«برای اینکه کلک تمام این فضاحتها و این بحثها و اینها رو بکنم…
تنها چیزی که دارم قرصه»
خستهاش کردند، قرص خورد و خوابید!
سالها پیش، آنگاه که در ۱۹ سالگی از سر اتفاق و تنگدستی، تصمیم گرفت نمایشنامهای بنویسد و به مسابقات بفرستد، در جایی از آن آورده بود:
«بر ما قصهای غمانگیز میگذرد»
و همانجا در فرازی دیگر از “پژوهشی ژرف و سترگ و نو” نوشت:
«من این تقدیر شوم را قبول ندارم. من به آن تُف میکنم»
این داستان ِپر آبِ چشم یکی از پیشروترین نویسندگان نوگرای این خاک است که بیآنکه «پایش به سالن تئاتری رسیده باشد» با اولین نمایشنامهای که در ۱۹ سالگی نوشت از طرف هئیت داوران جشن هنر شیراز “نابغه” خوانده شد و نمایشی که نوشت در سراسر اروپا بر صحنه رفت.
داستان عباس نعلبندیان که در ۲۰ سالگی نویسنده شد.
در ۳۰ سالگی زندانی و محروم از همه چیز.
و در ۴۰ سالگی خسته شد از اطرافیانی که بیدار نمیشدند، و در چنین روزهایی برای همیشه خوابید! /۱
در نهایت این یکی هم تموم شد و بازدارندگیایی به وجود نیامد که منجر به شروع دیر یا زود مرحلهی بعدی نشه، بریم به کسکلک خویش مشغول شیم تا سحر چه زاید باز.