کوتاهترین قصه جهان در شبی پاییزی اینطور گفته شد:
من: یکی بود..
این بچه: یکی نبود…
من: زیر گنبد کبود..
این بچه: یکی بود، یکی نبود!
تمام شد! خوابیدیم!
#لئون 🦁
وقتی میخوام این بچه رو بغل کنم یا ببوسم ازش اجازه میگیرم و اگر «نه!» بگه، این کارو نمیکنم که بدونه «نه گفتنش» باید محترم شمرده بشه! اما دروغ چرا هر دفعه که میگه نه، حرصم میگیره😬دلم میخواد بهش بگم:« غلط کردی، خودم زاییدمت، خودمم ماچت میکنم هر وقت بخوام.» سنگ بشی، مادر نشی!
باباش پرسید:«مامان کی از همه خوشگلتره؟»
جواب داد:«مامانِ Emma!» 😑
بدون در نظر گرفتن زیباییهایی احتمالی درونی مامان Emma، این زن واقعا زشته!
کی پرسید؟ پدر!
کی جواب داد؟ پسر!
کی خیط شد؟ مادر!
نتیجه اخلاقی: ای بلاکش مادر! ای ستمکش مادر!
برنده واقعی این قصه: مامان زشت Emma!🙄
اومدم به دکتر این بچه بگم بهش Ibuprofen دادم! به جاش خیلی با اعتماد به نفس مادرانهای گفتم بهش Überprüfen دادم!
خدایا تو با من لجی! وگرنه من آلمانیم خوبه 🙄