منتظرم تا فلووکسامین اثر کنه و سروتونین ترشح بشه در مغزم تا کمی از فکر به اینکه به مکتب پوچگرایی گرایش پیدا کنم و تصمیم بگیرم زندگیمو ول کنم و ناپدید بشم از همه چیز و همه کسی، فاصله بگیرم.
مرگ ما در یک روز کاملا معمولی وسط کلی برنامهی ناتمام اتفاق خواهد افتاد و جهان بدون ما ادامه خواهد داد.
اما ما هنوز درگیر اینیم که کاش فلان جا فلان کارو کرده یا نکرده بودیم، فلان حرف رو میزدیم یا نمیزدیم.
حبس شدیم لای درگیری های الکی...
واقعا برام ارتباط داشتن با آدما سخته. خیلی سخت.
برای همین میزنم به savage بودن و این بعضی وقتا ادما رو ناراحت میکنه ولی واقعا دوس ندارم ناراحتشون کنم، صرفا ارتباطات مسخره حالمو بهم میزنه و برای فرار از این نوع ارتباط، شل میکنم و هرچی از فکرم میگذره رو میگم.
یکی از سخت ترین قسمت های زندگی در ایران، از دست دادن هست.
از دست دادن دوستات به دلیل مهاجرتشون،
از دست دادن تفریحات مورد علاقه به دلیل بی پولی یا افسردگی،
از دست دادن ارتباطت با خونواده،
از دست دادن آرزو هات...