دختر کوچولوش ( منا ) سندروم داون داشت ، الان عمل چشم داشت ،مامانش بشدت پیگیر و ارینت بود ، گفت از کیلومتر ها راه اومده رسیده شیراز ، گوشیش شارژ نداره، اجازه گرفت، گوشیش رو زد شارژ و رفت بعد بیاد ببره ، یکم بعد الارم گوشیش »» شربت عصر منا🥲
"کاش در زندگی بعدی فلان باشم" چیه دیگه حوصله دارید. من که فقط میخوام تموم شم و تموم شه این نمایش مسخره و دور باطل و ناامیدکنندهی خلقت.
جالب بود مرسی، به اندازهی کافی دیدم و تجربه کردم، دیگه تکرار نشه لطفا.
نمیدونم من هیچ وقت آدمی نبودم که بگم عاشق زندگی هستم ولی هیچ وقت هم تا این اندازه ازش متنفر نبودم. همه چیز از بین رفته و هیچ حرفی برای زدن باقی نمونده و واقعا سگ بریند روی قسمت و همه چیز.
مامان فکر میکرد اگه کاری به کار مردم نداشته باشی، مردم هم کاری به کارت ندارن. اما من فکر میکنم مردم همیشه دنبال یه داستان تازهان برای اینکه داستان خودشون رو فراموش کنن. در واقع، مردم همیشه باهات کار دارن چون *با خودشون کاری ندارن*.