من اینجا افکارم رو مینویسم و افکار تاریخ انقضا دارن.
اگر توئیتی ازم پیدا میکنی که با حرف الآنم تناقض داره، اسمش برای من مچگیری نیست، من افتخار میکنم به اینکه تغییر کردم، به اینکه اگر اشتباهی کردم، اون رو پذیرفتم و امیدوارم تفکر الآنم درست باشه (که شاید هم نباشه).
#توئیت_پین
یکی از اتفاقات جالبی که تو ادبیات در سالهای اخیر افتاد، این بود که ادیبان سعی کردن به ملت هکسره رو یاد بدن که شاهد جملاتی مثل «آسمانه آبی» نباشیم، استراتژی که برعکس باعث شد شاهد جملات عجیبتری مثل «آسمان آبیِ» باشیم :| چرا آخر جملهاتون ِ میذارین آخه :((
خب آره معلومه عصبی میشم؛
ساعت 2 و نیم شب، دقت کنید، 02:30 بامداد، تو دمای 9 درجه سانتیگراد، 2 تا کودکِ خردسال که بعید میدونم حتی 9 سالشون شده بود، داشتن سر چهارراه گل میفروختن!
اصلاً کار ندارم که کودکن، کاری به اینکه هوا مث سگ سرده هم ندارم، کار به اینکه یه دختر بچه و پسربچه/1
./ هیچکس نیست بیاد جمعشون کنه. اینو که گفت، گفتم خب دیگه چی بگم... راستش خب من که از اول میدونستم کسی به تخم چپش هم نیست چند تا دختر/پسر بچه که سنشون از تعداد انگشتهای یک دست شاید یه ذره بیشتر باشه دارن تو سرما و اونم نصف شب کار میکنن ولی خب یه جورایی باسنم میخرید که/6
./ داره از چند تا خردسال سوءاستفاده میکنه، هیچ نهادی وجود خارجی نداره که اینا رو گردن بگیره! اگرم جمعشون کنن به قول اپراتور، 2 روز بعدش دوباره تو خیابونن. کا�� یه مسئول، فقط یه مسئول تو کل دنیا، به فکر ما بود، کاش.
./ که حداقل در حال غرق شدن کمی دست و پا بزنم. راستش از دیدن اون صحنه فقط ناراحت شدم، چیزی که خشمگینم میکنه، اینه که اگر من همون تایم یه دختر بیحجاب میدیدم، از سامانه پیامکی تا هزار تا نهاد وجود داشتن که من بهشون اطلاع بدم و اینام بدبختش کنن اما حالا که یه بردهدار/7
./ که بچه کارن! آخه الآن ساعت 2 و نیم شبه! حداقل الآن بیاید جمعشون کنید دو روز تو داذگاه علاف بشن بدونن شبا حساسه حداقل شب نفرستن این بردههاشون رو بیرون! گفت آقا دلت خوشه؟ ما گشتمون ساعت 10 شب تعطیل میشه! تازه درخواست کردیم شاید شاید به زودی تا 12 کار کنن، عملاً بخوام هم/5
./ گفت والا ما اینا رو جمع میکنیم میدیم دادگاه، 2 روز بعد تو خیابونان، خب منم که میدونستم این کارهای نیست، از من اصرار از اون انکار، برای اینکه کمی آرومم کنه برگشت گفت خب اینا ایرانی نیستن، افغانین، گفتم آقا! هر ملیتی هر چیزی! آدم که هستن؟ بچهان! من اصلاً کار ندارم/4
./ گفتم بذار زنگ بزنم حداقل وقتی میخوام بیام توئیتر ناله کنم که تو این مملکت هیچکس به هیچ جاشم نیست این بچهها، بیراه نگفته باشم! زنگ 123 زدم، طبق انتظار، گفت به ما مربوط نیست، زنگ شهرداری بزن، اپراتور شهرداری که گویا از خواب بیدارش کرده بودم سعی کرد دلداریم بده /3
چرا باید کار کنن هم ندارم! ولی آخه بیهمه چیزا! ساعت 2 و نیم شب؟؟؟ اونم تو شهری مثل یزد که از سر شب دیگه خیابونا خلوت میشه؟
خب معلومه که عصبی میشم، تو اوج ناراحتی و خشم، با اینکه میدونستم کاری هیچ کاری نمیکنن، /2
خب آره معلومه عصبی میشم؛
ساعت 2 و نیم شب، دقت کنید، 02:30 بامداد، تو دمای 9 درجه سانتیگراد، 2 تا کودکِ خردسال که بعید میدونم حتی 9 سالشون شده بود، داشتن سر چهارراه گل میفروختن!
اصلاً کار ندارم که کودکن، کاری به اینکه هوا مث سگ سرده هم ندارم، کار به اینکه یه دختر بچه و پسربچه/1
یکی از چیزای فوق العاده جذاب و هوشمندانه مک بوک یه دکمه هست به اسم caps lock که وقتی میزنی ، موقع تایپ حروف بزرگ تایپ میشن.
و جالب تر این که یه چراغ روی دکمه هست که میتونی متوجه بشی الان این حالت فعال هست یا خیر