در وضعیت فعلی ایران، تنها پارادایمی که میتوان با آن سیاست را فهمید و توضیح داد، ملیگرایی است. همین نکته باعث شده بازیگران رسمی عرصه سیاست که امروز رو به زوال هستند و دیگر نمیتوانند خود را به آزادی، عدالت، شهروندی، توسعه و رفاه گره بزنند، پناهگاهی جدید بسازند که هم پر از شور میهنپرستی و احساسات ملی است و هم قرار است راجع به وضعیت هیچ تصمیم سیاسی نگیرد و لحظه فعلی را تا بینهایت کش بدهد و با نگاه به ایران بهعنوان یک اثر هنری، فقط راوی شکوه و تراژدیهای تاریخی باشد و ملت، این بزرگترین سوژه که خود مهمترین منبع تولید ملیگرایی و بازیگر اصلی آن است، را کنار بگذارد و مدام یادآوری کند که الان وقتش نیست، ما درگیر جنگ تمدنی هستیم و اگر این را نمیفهمی، سند لغو عضویت از این اجتماع سیاسی و بعضا از حیات دنیوی خود را امضا کردهای، خائنی و خونت مباح است.
برخلاف موجهای رسانهای سهمگین که با اندک مانده از پول نفت سرزمینمان ماهی چند بار بر سر ایرانی خراب میشود و میخواهد به او بفهماند که دچار خطای شناختی شده و دوست و دشمن را جابهجا گرفته، اما ایرانی باهوشتر است و هر بار این دلقکبازیها را که از فوتبالیست و خواننده شروع میشود و به «نوابغ سیاسی دانشگاهی» ختم میشود را خنثی و بیاثر میکند. فهمش سخت نیست، رنج هرروزه ما آگاهی میآفریند و مسبب و مسئول این تباهی بیانتها و طاقتفرسا را هر روز رسوا میکند. این شامورتیبازیها که در سیاست به آن ملیگرایی رمانتیک میگویند، پناهگاه آخر این حیوانات درنده و حشرات موذی است؛ پناهگاهی که بهمن را دیده و میداند کار از کار گذشته است.
القصه که رمانتیکها ملت را از کارکرد سیاسی خارج میکنند. آنها معتقدند میراث مردگان باید سرنوشت زندگان را تعیین کند. سرنوشت ما در تاریخ ما حک شده، چشمهای صورت خطا دارند، باید با مته چشمهای پشت سر را باز کرد، چرا که حقیقت در گذشته است. گذشتهای که هرگز از اراده زندگان ناشی نشده. آنها تاریخ را تبدیل به قتلگاه زندگان میکنند. ملت نه ایدئولوژی است، نه سرزمین است، نه زبان است، نه نژاد است، نه ضرورتهای جغرافیای سیاسی و نه منافع مشترک اقتصادی است، نه تضمینی برای حفظ نظم سیاسی است. ملت گذشته و سرنوشت مشترک است و ارادهای برای ساخت آینده. این زندگان هستند که میراث مردگان را تفسیر میکنند.
پایمردان دیوی برای تمدن ایرانی رگشان باد کرده که ضحاک مدفونشان بزرگترین خصم آن بود. کسی که افتخار به هخامنشیان را توهم خواند، تخت جمشید را به سخره گرفت و در دو شب دهها هزار فرزند برومند این تمدن را به کام مرگ فرستاد. چیستید شما جز همپیمانی تمام رذالتهای تاریخ ایران؟
اگر سیاستمداری از یونان برای تبار مشروعیت دولتش مایه گرفت، این واقعیت را در نگاهش عوض نمیکند که واحد کنش در روابط بینالملل تمدن نیست، دولت است: با ائتلافهای متغیر و محاسبات مبتنی بر موازنه قوا. متافیزیک ۵۷ی البته کاری به این تفکیکها ندارد؛ همه را یک کاسه کرده، عربده میزند.
اگر سیاستمداری از یونان برای تبار مشروعیت دولتش مایه گرفت، این واقعیت را در نگاهش عوض نمیکند که واحد کنش در روابط بینالملل تمدن نیست، دولت است: با ائتلافهای متغیر و محاسبات مبتنی بر موازنه قوا. متافیزیک ۵۷ی البته کاری به این تفکیکها ندارد؛ همه را یک کاسه کرده، عربده میزند.
اخیرا پروژهای شخصی درباره تاریخ نبرد حافظه ایرانی با فراموشی و تکاپویش برای انتقال سنت را آغاز کردهام که در این کانال درباره ابعادش بلند بلند فکر میکنم. اگر تمایل داشتید، دنبال کنید:
https://t.co/CeizqQXvV4
یا عمار خالیبند و قرارگاه گمان از مردم دومینیکن نظرسنجی کردن یا ما شبهای اعتراضات دیماه رو توی خیابونهای سانتو دومینگو بودیم و شعارهایی که ایشون میگه نشنیدیم. این دیگه اسمش تحریف هم نیست، رسما کثافتکاری و دروغزنیه.
@AmmarMaleki
عمار ملکی هم واقعا گندش رو درآورده. این آمارها رو جلوی مرغ پخته هم بذاری، خندهش میگیره. از فردا هم چریکهای کتابخون راه میفتن، میگن تحقیق شده، برو بخون! و کلی روزنامهنگار مشنگ هم بهش ارجاع میدن و صدای ملت ایران رو جعل میکنن. این شب تاریک ما سرانجام صبح میشه و روزگار شما سیاه!
قرار گیرد. در فقدان دولت، آنچه برای شما باز میماند، تنها دفاع به ننگ از یک موجودیت سیاسیست که تداومش همانا خنجری است که پیوسته بر پیکر هستی ایران فرود میآید./۶
مشکل آقای دریایی و همسانان او، ناشی از معضل کمتر پرداخته شده اختگی ذاتی «میهن دوستی» در مقابل «ملیگرایی» است. در حالی که «میهن دوستی» تهی شده از افق سیاست و مفهوم دولت، متصف به خود را همواره در معرض سوژه بسیج عاطفی شدن توسط حکومتی قرار میدهد که مسلط بر ابزار پروپاگانداست، /۱
باید عرض کنم این نقلقول از ماکیاولی پیششرطی دارد که هم برای هر خواننده و دریابنده پیام اصلی کتاب شهریار او مبرهن است و هم خود طباطبایی نیز بارها بر آن انگشت تاکید نهاده است: در فقدان دولت، تعریف روشن منافع ملی نیز اساساً ممکن نخواهد بود که بخواهد موضوع دفاع به نام یا به ننگ /۵
@Aqa_Baudelaire همچنان چون مسئله احیای دولت از لحاظ نظری کامل قوام نیافته، احتمال بیشتر اینه که افراد با رجوع به الگوهای آشنای تحلیل مرامی-قهوهخونهای، دچار شکلی از آمریکاستیزی بشن. (طبعا نه مشابه ایدههای ۵۷ای بلکه به همون شکل محبوب دایی جان ناپلئونی)
چون این توییت زیاد دیده شد اینجا مینویسم:
هیچ موضعی در سیاست اتفاقی نیست
من از هیچ چیزی در این نظام به اندازه فئودالیسم شکل گرفته حول خانواده های ذی نفوذ ج.ا نفرت ندارم. تنها قشری از کل جامعه که جهان بینی اش تماما ساخته جایگاهش در نظم موجود است.
ایشان هم توله سید حسین موسویان است
میشود. تعادل ظریفی که همزیستی قزلباش، دیوانسالاری و دستگاه فقاهت را ممکن میساخت، تنها در سایه مشروعیت تاریخی و کارکردی نهاد شاهی ایرانی بود که حتی همان انقلابیترین شاه این دودمان را نیز، همانگونه که از اشعارش پیداست، ناچار به توسل و وامگیری میکرد. /۷
قانون و سازماندهنده فضای عمومی تبدیل کند. (درباره اصلاحات شاه عباس در حهت استقلال سلطنت از قزلباشان پیشتر گفتهام) در همین دوره است که تصویر شاه اسماعیل نیز در تاریخ نگاری رسمی باید دگرگون میشد تا مرشد کامل انقلابی را با تصویر کهن آیین حکومتداری ایرانی سازگار کند و شان او /۵
را در مرزهای بنیانگذاری خاندان شاهنشاهی تازه، که مشروعیتشان خود امتدادی از نهاد شاهی باستانی ایرانی است، نگاه دارد.
این دورنما از مفصلبندی صفویه پسااسماعیل، در نظر تئوریسینهای برجسته رژیم سوم، زیر غبار سحرآگینی که دنباله نام صفویه، یعنی حکومت شیعی، با خود دارد ناپدید /۶
اسلام قزلباشی به تشیع امامی به گونهای قدم برداشت که نهادهای فقاهتی و هنجارهای شیعی متاثر از آن قضا، به جای باورهای سیال قزلباشی قرار گیرد. اتمام پروژه در دوره شاه عباس با اتصال علما، قضات، متولیان زیارتگاهها و نهادهای وقف به شبکه دیوانی بود که تکمیل شد تا تشیع رسمی را به زبان /۴
تداوم سنت صفوی در شاهنشاهی، که تا انتهای قاجاریه نیز با تغییراتی به درازا کشید، نخست حاصل شکست تصوف غالی آخرالزمانی بود که با شکست اسماعیل انقلابی در چالدران رو به زوال رفت و دوم و مهمتر از آن پروژه بازسازی مشروعیت شاهی بود. شاه طهماسب به عنوان آغازگر این پروژه در جهت گذار از /۳
است، نه تفسیر بدرریخته شده برادران. مقصودم تفسیریست متاثر از بحران از دست رفتن عمق استراتژیکشان در منطقه و تصور متعاقبش که چون همچون دولت عصر صفوی، مرزهای سیاسی و مذهبی روی هم افتاده، میتوان از این جز به کل پرشی زد و دو ماهیت را یکسان انگاشت./۲