مهدی جان
از زمانی که رفتن را به ماندن در رنج ترجیح دادی هیچچیزی تغییر نکرده.
غمها دردآورتر، تاریکیها سیاهتر و آدمها،
وای از آدمها...
راستش دیگر از تو خشمگین نیستم حق با تو بود نه آدمها لیاقت ماندن دارند و نه جهان بهتری در پیش است...
اما چه کنم که دلتنگ توام و پایم در خاک
قدیمیها میگفتند: اولین چیزی که یک نابینا با باز کردن چشمانش میشکند عصای راه رفتن اوست.
وقتی نقش ناجی زندگی کسی رو دارید اولین کسی هستید که زمان قویشدنش ترک میشوید. چون وقتی شما را ببیند، ضعف قدیمیاش را به یاد میآورد.
تلخ، اما واقعی…
نمیدانم این آدمها چه توقعی از من داشتند من برای همیشه از دست رفته بودم.
چه کاری از دست شان بر می آمد؟
چطور میخواستند مرا از دست خودم نجات دهند که تا همیشه پایبند به این زندگیِ اسفناک شوم و از دست این زخم ها خلاص شوم، چرا که احساس میکنم یک روزی این زخم ها مرا از پا در می آورند
کاش یه روزی برسه که دیگه بهت فکر نکنم…
کاش صبح که بیدار میشم، اسم تو اولین چیزی نباشه که میاد تو ذهنم.
کاش دیگه دوست نداشته باشم، دیگه مهم نباشی
کاش یه روزی برسه که وقتی اسمت میاد، دلم نلرزه.
کاش بیخیالت بشم…
و کاش های زیادی که دیگه خودمم از شمردنشون خسته شدم.