شما اگه جنگ طلب نبودید، جای شهر موشکی، رو سامانه پدافندی کار میکردی.
اگر جنگطلب نبودید، از ۲۲ بهمن ۵۷، شعار مرگ بر فلانی و فلانی سر نمیدادی.
اگر دنبال صلح بودی، به کشتی باری حمله نمیکردی.
حکومتی که واسه سطل آشغال، آدم اعدام میکنه، دم از صلح نزنه! واژه صلح رو به لجن نکشید!
آنچه امروز در سراسر نوار جنوبی ایران اتفاق میافتد نتیجه قرنها انکار سیاسی اهمیت فرهنگ ساحلنشینان خلیج فارس و دریای عمان در ایجاد مفهوم «ایران» است. از قرن چهارم که زلزلهای مهیب و ۶ روزه، بزرگترین و مدرنترین بندر ایرانی متصل به آبهای آزاد اقیانوس هند را بلعید تا امروز/
قطع برق فقط خاموش شدن چراغها نیست.
شروع فروپاشی زندگی شهری است.
وقتی نیروگاهها زده شوند، اولین چیزی که میمیرد «نور» نیست «سیستم» است.
بیمارستانها چند ساعت با ژنراتور دوام میآورند، بعد از آن دستگاهها یکییکی خاموش میشوند.
بیماران ICU، دیالیزیها، همه به برق وابستهاند نه به سیاست.
آب قطع میشود، چون پمپها بدون برق کار نمیکنند.
شهری که آب نداشته باشد، در عرض چند روز به بحران بهداشتی میرسد.
سردخانهها از کار میافتند، غذا فاسد میشود، فروشگاهها خالی میشوند.
گرسنگی آرام میآید، اما وقتی برسد، دیگر قابل کنترل نیست.
اینترنت، بانک، پمپ بنزین، همه به برق وابستهاند.
با قطع برق، نظم شهری در چند روز فرو میریزد.
واقعیت این است:
زدن زیرساخت برق، فشار روی حکومت نیست فشار مستقیم روی مردم است
حمله به نیروگاه جنایت جنگی است
On World Water Day, it is deeply ironic that the risk of a real water war, including attacks on desalination plants, is rising in one of the driest regions of the world.
Weaponizing critical civilian infrastructure violates international humanitarian law. Political leaders and the international community must act now to stop this. The consequences will extend far beyond the region.
کاش کودکان نمیمردند
ای کاش موقتاً به آسمانها برده میشدند
تا جنگ تمام شود،
سپس با خیال راحت به خانهشان برمیگشتند،
و وقتی والدین با حیرت از آنها بپرسند
کجا بودید؟
با خوشحالی بگویند:
«داشتیم با ستارهها بازی میکردیم!»
• غسان كنفانی
تابستانی از کودکیام را خوب به یاد دارم.
با خانواده رفته بودیم سنندج، مهمان خانهی یکی از آشنایان.
کودک بودم، اما یک چیز برایم عجیب بود؛
مادرِ آن خانه هر چند ساعت یکبار، آرام و بیصدا، میرفت به حیاط.
کنار باغچه میایستاد و چیزی را زیر لب زمزمه میکرد.
آنچه بیش از همه توجهم را جلب میکرد، چهرهاش بود؛
غم، ترس و نوعی آرامشِ لحظهای،
همه با هم، در صورتش موج میزدند.
رفتاری بود که به چشمِ کودکانهی من «عادی» نمیآمد.
از پدر و مادرم پرسیدم چرا این زن مدام به باغچه میرود و چرا نجوا میکند.
لبخند زدند، طفره رفتند، گفتند چیزی نیست.
اما من میدانستم «چیزی» هست.
سنگینیِ یک راز در آن خانه جریان داشت.
سالها بعد فهمیدم.
پسرش، پیشمرگهی کُرد،
پس از فتوای جهاد خمینی علیه کردستان،
به دست جمهوری اسلامی کشته شده بود.
و برای آنکه پیکرش دزدیده نشود،
برای آنکه حتی جسدش هم مصادره نشود،
او را در همان باغچهی خانه دفن کرده بودند.
و آن مادر…
چند بار در روز میرفت با پسرش حرف بزند.
نه از سر جنون،
بلکه از سر مادری.
از سر عشقی که حتی مرگ هم نتوانسته بود آن را خاموش کند.
امروز که میشنوم در رشت،
مردم ناچار شدهاند همان کار را بکنند،
فرزندانشان را پنهانی، در حیاط خانهها، در باغچهها، به خاک بسپارند،
میفهمم که تاریخ چگونه تکرار میشود؛
با همان قساوت،
با همان بیرحمی،
و با همان درد.
اما میخواهم یک چیز را بگویم.
این سوگِ عظیمِ جمعی که پس از این شوک تجربه خواهیم کرد،
این غمی که از خانهای به خانهی دیگر میرود،
از شهری به شهر دیگر،
از کردستان تا گیلان،
از جنوب تا تهران،
ما را خواهد ساخت.
این اندوه، اگر دیده شود،
اگر انکار نشود،
اگر دفن نشود،
میتواند ما را به هم پیوند بزند.
ما مردمی هستیم که مادرانمان با مردگانشان حرف میزنند،
چون زندهها را از آنها گرفتهاند.
و همین دردِ مشترک،
همین خاطراتِ دفنشده در باغچهها،
روزی ما را برای «فردایی بهتر»
در کنار هم قرار خواهد داد.