خیلی برام عجیبه که آدمایی که یه زمانی خیلی بهشون نزدیک بودم میمیرن. یعنی من از اینجا میفهمم که مردن و دیگه نیستن ولی در عین حال انگار توی یه سیاره دیگهم و این اتفاقا داره توی یه جهان موازی میفته. دایی بزرگم صبح امروز مرد. خیلی یواش غمگینم. نمیدونم چخ جوری توصیفش کنم
اینکه الان اشکم درمیاد به خاطر اینه که مریضم یا اینکه دوست نداشتم وقتی میرم پیش دوستام مریض باشم؟ یا این کتابی که گوش میدم و قهرمان داستان یه خانوم جوراب آبی (blue stocking) در لندن ۱۸۷۰ه؟ پیاماسم نیستم بگم به خاطر اونه!
@maahitaabe نگفتم تو داری، گفتم چیزی که گفتی. شاید بهتر بود میگفتم چیزی که گفتی به من این حسو داد. من که میدونم تو اونجوری نیستی. دیگه وقتی دارم با تو حرف میزنم اجازه بده توقع داشته باشم که بدونی به چیزی که داری میگی نقد دارم، نه به ادمی که هستی. منم معذرت میخوام اگه ناراحت شدی.