هر لحظه منتظرم که گیر بیوفتم و همه بفهمن که فقط تظاهر می کنم که می دونم دارم چیکار می کنم ولی هی نمی فهمن و توی چاه عمیقتری گیر می کنم. کاش انقدر پیشزمینه ی غلط نداشتن از من که منم روم نشه بگم هیچی نمی دونم. هرچقدر هم که دارم می رم جلو فقط back fire قضیه رو داره بیشتر می کنه
"Each atom of that stone, each mineral flake of that night-filled mountain, in itself forms a world. The struggle itself toward the heights is enough to fill a man’s heart. One must imagine Sisyphus happy."
اگه میتونی نظرمو عوض کن:
اگر زندگی کردن با رنجی که جلوی زندگی کردن رو گرفته و شکست هر تلاشی برای رها شدن از رنج و برگشت به زندگی رو به افسانه سیزیف ربط بدیم آیا منطقی نیست که خودخواسته به این انتظار بیهوده، به این رنج بی معنا پایان بدیم؟ من ترجیح میدم بایستم تا سنگ از روم رد بشه.
@AliAzaad_ دلیل اینکه کامو می گه سیزیف بنظر خوشحال باید باشه اینه که آگاهی کامل پیدا کرده به بیهودگی سختی ای که می کشه و هر قدمی که برمی داره از روی اختیار خودشه نه جبر خدایان. سنگی که حمل می کنه، سنگ خودشه. اینطوریه که دیگه در زنجیر جبر نیست، که همون عمل انجام دادن مجازاتش تحقیر خدایانه.