پروست در «اسیر» نشان میدهد که تملک در عشق نه پایان اضطراب، بلکه آغاز آن است. دیگری هرچه نزدیکتر میشود، دستنیافتنیتر میگردد؛ و عشق، بهجای گشودگی، به ساختاری از کنترل، ترس و بازسازی مداوم واقعیت تبدیل میشود.
پنج از هفت!
مشتاقانه آرزومند دنیای دیگری هستی که در آن همانند همان کسی باشی که در این جهانی. اما غافلی از این که حتی بدون آن که منتظر آن جهان باشی، در همین یکی، پس از چند سالی دیگر پایبند آنی نیستی که بودی و دلت میخواست تا ابد چنان بمانی.
📖 سدوم و عموره
دیگر ژیلبرت را دوست نداشتم. برایم چون مردهای بود که دیرزمانی عزادارش بوده و سپس فراموشش کرده باشی، و اگر دوباره زنده شود دیگر نتواند در زندگیای بگنجد که با او سازگاری ندارد.
📖 سدوم و عموره
چند روز پیش از خط عابر رد میشدم که یه ماشین بهم زد و شدید پرت شدم.
تو اون چند دقیقه کە رو زمین افتاده بودم، احساساتی که تجربه کردم خیلی عجیب بود. اولش حس شرم از اینکه نکنه من اشتباهی کردم؟ بعد اضطراب از مرگ، ترس از تنهایی، در نهایت خوشحالی از اینکە نمردم.
در میانهی تجربهی یک سوگ، جلد دوم رو تموم کردم. فهمیدم ادبیات میتونه رنج رو، نه کمدردتر، که قابلتحملتر کنه.
کتاب دوم مواجههای صمیمی و بیرحم بود با خاطره، عشق، دلتنگی،
و ناتوانی ما در شناخت کسانی که دوستشان داریم.
دو از هفت!
بیگمان، هر بار که آدمی را دوباره میبینیم که روابطمان با او -هر اندازه هم که بیاهمیت- دگرگون شده است، انگار رویارویی دو دوره را میبینیم.
📖 طرف گرمانت
Silav û hezkirin gelî dost û guhdarên min ê ezîz. Dîsa bi stranek gelek xweş emê xwe bispêrin dilên we yî hêja. Gotin û mûzîk ya helbestvanê ezîz Dr. Dîrman Dêrik'e. Ji bo hest û pênûsa wî ya efsûnî gelek spas. https://t.co/CuJsQi0KiQ
@aylinmoonluna این گراف همهی نسبتهای شخصیتهای برادران کارامازوف رو نشون داده:
https://t.co/L5na1ERtvH
ولی یه مشکل دیگه هم اینه که هر اسم به چند شکل مختلف میاد تو کتاب، اونم از AI کمک بگیری به مرور دستت میاد.