کاش با سهمیه و پارتی و خوشگذرونی این مسیرو اومده بودم. اونوقت انقدر چرا تو ذهنم شکل نمیگرفت انقدر دلم نمیسوخت انقدر احساس اینکه کم گذاشتم یا اشتباه قدم برداشتم نمیکردم
امروز همزمان تحقیر شدن، حرف سنگین شنیدن، بی هدفی و فشار چیزایی رو تحمل کردم که هنوز فشارشو تو سینم حس میکنم.
هیچ وقت فک نمیکردم به این نقطه برسم که بخوام واسه چیزایی حساب کتاب کنم که دارم الان میکنم
کتاب، لباس، غذا مثلث جذاب علاقه اصلی من بوده همیشه.
لعنت به باعث و بانیش.
نمیدونم اگه دلخوشی بودن این زن تو زندگیم نبود چجوری میتونستم بگذرونم
تو این روزایی که هر لحظش میتونه لحظه آخر بودنم باشه، جنگیدن ��اسه خیلی چیزا بی معنی شده.
وای از چیزایی که نباید به جنگ کشیده میشد و از قضا این روزا رو انتخاب کردن واسش
"چه براني، چه بخواني…
چه به اوجم برساني
چه به خاكم بكشاني…
نه من آنم كه برنجم
نه تو آني كه براني..
.
.
.
در اگر باز نگردد…
نروم باز به جاي��
پشت ديوار نشينم چو گدا بر سر راهي
كس به غير از تو نخواهم
چه بخواهي چه نخواهي
باز كن در كه جز اين خانه مرا نيست پناهی"