چهارشنبه سوری با رفیقام وودکا ساندیسی خوردیم. (۱۶سالم بود)
خیلی ها نمیدونن ساندیسی چه کصشریه.
سم خالصه.
فکر کنید آب و قرص و شاش آقای ساقی و بریزن تو یه بسته بندی شبیه ساندیس؛ بدن بهت بخوری
خلاصه ساندیسی خوردیم و پیک ۳ مست شدیم.
ممد با بغض به فاضل گفت داداش خیلی دوسش داشتم.. /۱
وای پسر تصور کن یه دخترو پیدا کردی که پیاماتو زود سین میکنه و بهت زنگ میزنه٬ کلی بهت توجه میکنه و از دیدش تو جذاب ترین پسر روی زمینی و هیچکس جز تو رو دوست نداره و بهت خیانت نمیکنه💔
خدای من، از کلاس اومدم بیرون دیدم ۵۰ نفر دور ماشینم جمع شدن انگار که منتظر صاحبش باشن تا کونشو پاره کنن، سر یه کوچه پارک شده بود و مسیرو جوری بسته بود که هیچکسی دیگه نمیتونست بره توش، جمعیت شاکی بودن و از همه میپرسیدن این ماشین مال کیه؟/
#رشتهتوییت
_هشدار :))
۱. تابستون نودوپنج بود. منِ هفدهساله، بههمراه برادرم و پسرخالههام، تصمیم گرفته بودیم یکیدو روز رو تو باغ سپری کنیم.
شبِ اول که هیچ!
«گل در بر و می در کف»گویان، البته با مصرف آبآلبالو بهجای زهرماری، طوری سپری شد که «سلطان جهانم به چنین روز، غلام» بود!